كوروش بزرگترين مايه افتخار و سرفرازي جاويدان ايران بوده و تا ابد خواهد بود، زيرا كوروش نه تنها در مقدمه پادشاهان و جهانگيران بود بلكه در صف فرشتگان و پيامبران محسوب شده و او هنگامي ظهور كرد كه عالم تشنه عدالت و رافت بود.
دودمان و نسب كوروش
كوروش بزرگ فرزند كمبوجيه، پسر كوروش نوه چيش پش ، پسر هخامنش سر دودمان اين خاندان.
پدران كوروش جز سر سلسله آنها شش پادشاه بزرگ انشان كه قسمتي از ايلام بوده محسوب مي شدند.
اما نسب كوروش از سوي مادر چنين است:
كوروش فرزند « ماندانا » شاه دخت آستياگ ، آخرين پادشاه ماد كه چون پارس و انشان تابع او بود به منزله شاهنشاه زمان شناخته مي شد.
بنابراين كوروش بزرگ از دو طرف شاهزاده ايران و وارث سلطنت دو خانواده و جانشين بر حق پادشاهان ماد و پارس و انشان بود ولي نبوغ و قدرت او بالاتر از نژاد و خاندانش بود و به اين دليل تاريخ عظمت و شكوه ايران از شاهنشاهي او شروع مي شود.
كوروش بزرگ بنيان گذار دولت مقتدر هخامنشي
نام اين شاه را چنين نوشته اند :
در تمام كتيبه هاي هخامنشي به پارسي قديم «كورو» يا «كوروش» ،در كتيبه هاي بابلي «كور ِش» و در تورات مانند پارسي «كوروش» ، در يوناني شين به سين تبديل شده و «كوروس» خوانده شده و سپس اين اسم به روم رفته و «سيروس» شده و اكنون در اروپا با جزيي اختلاف «سيروس» يا «سايروس» و يا چيزي نزديك به آن مي گويند.
مورخان اسلامي نيز مانند ابوريحان و ... «كوروش» نوشته اند ، اما استرابون نام اصلي او را « آگراداتس » نوشته و گفته كه او اسم خود را بعدا تغيير داده و نام رود « كور » را كه در نزديكي پرسپوليس ( تخت جمشيد ) جاري است براي خود انتخاب كرده است. اين نوشته استرابون صحيح به نظر نمي رسد زيرا دو نفر از اجداد كوروش نيز همين نام را داشته اند و ممكن است كه نام اين رود از اسم كوروش گرفته شده باشد.
ماجراي تولد و دوره نوجواني كوروش
در مورد تولد و زادگاه و تربيت اوليه كوروش روايات مختلفي ذكر شده و مورخان باستاني مانند هرودوت و گزنفون و كتزياس درباره چگونگي زايش او اتفاق نظر ندارند و هر كدام سر گذشت تولد او را به شرح ويژه اي نقل كرده اند اما شرحي كه آنان درباره تولد كوروش ارايه داده اند بيشتر شبيه افسانه مي باشد.
چون بعضي از تاريخ نويسان مشهور زمان ما از قبيل ويل دورانت و حسن پيرنيا شرح تولد او را از هرودوت اقتباس كرده اند به شرح هرودوت اشاره مي كنيم:
بنا به نوشته هرودوت ، « آستياگ » پادشاه ماد شبي در خواب ديد كه از دخترش « ماندانا » آبي روان شد كه شهر « اكباتان » و كشور ماد و سراسر آسيا را گرفته و غرق كرد. آستياگ تعبير خواب خود را از مغ ها خواست و آنها گفتند ازدختر او فرزندي به وجود خواهد آمد كه بر ماد غلبه خواهد كرد. اين موضوع سبب شد كه آستياگ تصميم بگيرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد،زيرا مي ترسيد كه دامادش مدعي سرسختي براي تاج و تخت او شود ، بنابراين دختر خود را به كمبوجيه ( كامبيز ) كه از نجيب زادگان پارس بود به همسري داد.
ماندانا پس از ازدواج باردار شد و آستياگ دوباره در خواب ديد كه از شكم دخترش تاكي روييد كه شاخ و برگ آن تمام آسيا را پوشاند. پادشاه ماد باز هم تعبير خواب خود را از مغ ها پرسيد و آنها گفتند تعبيرش آن است كه از ماندانا فرزندي به دنيا خواهد آمد كه بر آسيا مسلط خواهد شد.آستياگ اين بار بيشتر به وحشت افتاد و از اين رو دخترش را به اكباتان ( همدان ) احضار كرد و دستور داد تا هنگام وضع حمل مانند يك زنداني تحت نظر باشد.
سرانجام ماندانا وضع حمل كرد و پسري به دنيا آورد كه شاه به دليل خوابهايي كه ديده بود سخت از او وحشت داشت بنابراين او را به يكي از بستگان خود كه وزير و سپهسالار او نيز بود به نام « هارپاگ » سپرد و به او دستور داد كودك را نابود كند.
هارپاگ كودك را به منزل آورد و تصميم گرفت هرگز دست به چنين جنايتي نزند زيرا اولا كودك از خويشاوندان آستياگ بود و دوم اينكه چون شاه فرزندان زيادي نداشت ممكن بود دخترش جانشين او شود و در اين صورت روشن است كه ملكه با قاتل فرزندش چه خواهد كرد؟!!
بنابراين كودك را به يكي از چوپانهاي شاه به نام «ميترادات» (مهرداد) سپرد و از او خواست كودك را در جنگل رها كند تا طعمه درندگان شود.مهرداد طفل را به خانه برد، همسر چوپان وقتي از ماجرا باخبر شد با گريه به او اصرار كرد كه نوزاد را نزد خود نگهدارند و به جاي او نوزاد خود را كه تازه بدنيا آمده و مرده بود در جنگل رها كنند و به ماموران نشان دهند، چوپان اين نظر را پذيرفت و كوروش نزد مهرداد چوپان رشد يافت.
روزي كوروش كه به پسر چوپان معروف بود با گروهي از فرزندان اميرزادگان بازي مي كرد، آنها قرار گذاشتند كه از ميان خود يك نفر را بعنوان شاه انتخاب كنند و كوروش را براي اين كار برگزيدند.او همبازيها را به گروههاي مختلف طبقه بندي كرد و براي هر كدام وظيفه اي معين كرد ولي پسر «آرتم بارس» كه از شاهزادگان بود از او فرمانبرداري نكرد و كوروش دستور داد او را تنبيه كنند .پسر آرتم بارس نزد پدر شكايت كوروش را كرده و پدرش نيز به دادخواهي فرزند نزد آستياگ رفته و شاه هم كوروش و پدرش را احضار كرد.شاه از كوروش پرسيد:
«چگونه جرات كردي با فرزند كسي كه بعد از من بزرگترين مقام كشوري را داراست اين چنين رفتار كني؟»
و كوروش پاسخ داد:
«در اين مورد حق با من است، زيرا همه آنها مرا به پادشاهي برگزيده بودند و چون از من فرمانبرداري نكرد دستور تنبيه او را دادم، حال اگر شايسته مجازاتم اختيار با شماست.»
آستياگ از شهامت كوروش و شباهت او با خودش متعجب شد و در ضمن به ياد آورد، مدت زماني كه از واقعه رها كردن نوزاد دخترش در كوه مي گذرد با سن اين كودك برابري مي كند. شاه سپس از چوپان در مورد هويت كودك پرسشهايي كرد. مهرداد پاسخ داد:
«اين كودك فرزند من است و مادرش نيز زنده است.»
اما شاه گفته چوپان را باور نكرد و دستور داد او را شكنجه كنند. مهرداد در زير شكنجه اعتراف كرد و از آستياگ تقاضاي بخشش كرد.سپس آستياگ هارپاگ را احضار كرد و هارپاگ وقتي چوپان را در حضور او ديد موضوع را حدس زد و در جواب آستياگ كه پرسيد با فرزند دخترم چه كردي گفت:
«پس از آنكه طفل را به خانه بردم تصميم گرفتم كاري كنم كه هم دستور شاه را اجرا كنم و هم مرتكب قتل نشده باشم از اين رو كودك را به چوپان سپردم و بعد ماموراني را براي اطمينان از اجراي دستورات اعزام كردم و آنها كشته شدن طفل را تاييد كردند.»
آستياگ در باطن از عمل هارپاگ خشمگين شد، ولي چون نمي خواست نيت غير اخلاقي خود را آشكار كند خود را ظاهرا خشنود نشان داد و گفت :
« وجدان من از دستوري كه قبلا درباره فرزند دخترم صادر كرده بودم ناراحت بود اما اكنون خوشحالم كه مي بينم اين كودك زنده است و خدا را سپاس مي گويم » سپس به هارپاگ دستور داد پسرش را براي بازي نزد كوروش بفرستد. وقتي كه هارپاگ پسرش را نزد آستياگ فرستاد شاه دستور داد او را كشتند و از گوشت بدنش خوراك تهيه كردند و در ضيافتي كه شاه ترتيب داده بود خوردن آن را به پدرش تكليف كردند. وقتي كه هارپاگ مشغول خوردن غذا بود شاه از او پرسيد :« آيا اين غذا گوارا است ؟ » هارپاگ پاسخ داد :« بله بسيار لذيذ است.» سپس شاه سبدي را كه سر و دست و پاي پسر هارپاگ در آن بود به او داد .هارپاگ پس از ديدن سر فرزندش به شاه گفت:
«هر چه شاه انجام دهد پسنديده است.»
سپس آستياگ مغ ها را احضار كرده و از آنها چاره خواست.مغان پاسخ دادند خوابي كه شاه ديده بوده تعبير شده و كوروش قبلا بوسيله همبازيهايش به پادشاهي انتخاب شده و ديگر خطري حكومت او را تهديد نمي كند.اما بهتر است او را به پارس نزد پدر و مادرش بفرستي.آستياگ نيز كوروش را به پارس فرستاد.
البته كتزياس و گزنفون ماجراي تولد و كودكي كوروش را به گونه هاي ديگري نقل كرده اند كه آنها هم شبيه افسانه است.اما از آنجا كه هميشه براي قهرمانان افسانه هاي بسياري مي سازند در مورد كوروش نيز بعيد نيست كه داستان سرايان افسانه هاي شورانگيز ساخته باشند.
هنگامي كه آستياگ كوروش را به پارس فرستاد او نوجواني 12 ساله بود.در راه بازگشت به پارس همراهان كوروش سرگذشت او را برايش تعريف كردند و او نيز جريان را براي پدر و مادر شرح داد.
هرودوت ادامه مي دهد:
كوروش در دربار پدر اخلاق والاي انساني پارسي ها و فنون جنگي و نظامي پيشرفته آنها را آموخت و با آموزشهاي سختي كه سربازان پارس فرا مي گرفتند پرورش يافت.
او كه از پيوند دو خانواده شاهي زاده شده بود از حيث تندرستي، تناسب اندام، زيبايي چهره، هوش و استعداد كم نظير بود.كوروش در دربار پدر خود و خردمندان پارس درس مردم دوستي و مردم داري آموخته بود و از ارزشهاي والاي اخلاقي بهره مي برد.او در دربار پدر يكي از خصلتهاي طبيعي ايرانيان باستان را كه پرهيز از دروغ بود، زيور شخصيت خود كرده بود.
در پستهاي آينده ادامه ماجراي زندگي پر فراز و نشيب كوروش بزرگ را مرور مي كنيم و به شرح دلاوريها و مردانگي ها و جوانمردي هاي اين پادشاه بزرگ مي پردازيم.