ایران،سرزمین آریایی

جاوید باد ایران و ایرانی

مهر

 

واژه مهر كه در زبان اوستايي ‹ميثره›، در پارسي باستان ‹ميتره› و در زبان پهلوي به شكل ‹ميتر› آمده است و در پارسي‹مهر› شده به معناي  ‹پيمان و قرارداد› است.

ايزد مهر در ديدگاه ديني و اسطوره اي زرتشتي مينوي عهد و پيمان دانسته مي شد كه بر خورشيد و آتش كه نمادها و نمودهاي نظم و راستي و داد و عدالت(اشا) شمرده مي شدند، سروري داشت. بر پايه همين پيوند موجود ميان آتش و اشا بود كه در ايران باستان آزمون راستگويي و وفاداري افراد با آتش انجام مي گرفت.

مهر به علت نقش گسترده و فعالي كه در روابط فردي و اجتماعي مردم به عنوان ايزد مينوي عهد و پيمان داشت خدايي سخت مورد توجه و ستوده بود.

مهر در باورهاي هندو ايراني در رديف اهوراها قرار داشت و نگهبان نظم و پيمان و شهرياري آسماني به شمار مي آمد كه بوسيله خورشيد كه همچون ديدگان اوست جهان و مردمان را ديدباني مي كند.پيوند نزديك مهر با خورشيد سرانجام سبب شد كه با خورشيد برابر و يگانه شود.

وصف ايزد مهر به صورت خدايي جنگ آور در متون كهن هندو ايراني ناشي از كيفردهي سخت او به پيمان شكنان و نبرد همواره اش در راه برقراي حق و عدالت بوده است.

پس از طرد ‹ايندرا› خداي جنگ و طوفان هندو ايراني به عنوان موجودي اهريمني در پي اصلاحات ديني زرتشت برخي از ويژگيهاي او مانند گرزمندي،گردونه راني و رزمندگي به مهر منتقل شده است.

ايزد مهر در اوستا اينگونه توصيف و ستوده شده است:

 داراي گردونه اي ستاره نشان و مينوي كه سپند مينو آنرا ساخته است، پاينده پيمان ميان مردمان، شهريار همه سرزمينها،داراي چراگاههاي فراخ، نگهبان خان و مانهاي آريايي، دشمن ديوان و گناهكاران و پيمان شكنان، داراي ماندگاهي بهشت آسا بر فراز كوه البرز

به جهت نقش مهر در نگهباني از راستي و داد و پيمان و همه آفريدگان، اين ايزد در آخرت شناسي زرتشتي بهمراه دو ايزد ‹رشن› و ‹سروش› عهده دار وظيفه داوري روان مردگان بر سر ‹پل چينواد› دانسته شده است.

در سنگ نبشته هاي اردشير دوم هخامنشي از ايزد مهر ياد شده است:

‹به خواست اهورامزدا، آناهيتا و ميترا، من اين كاخ را ساختم. باشد كه اهورامزدا، آناهيتا و ميترا مرا از هر گزندي بپايند و هيچ جادوگر و افسونگري به آنچه ساختم آسيب نرساند.›

به نظر مي رسد در زمان هخامنشيان مهر ايراني با ‹ شَمَش› خداي خورشيدي بين النهرين برابري يافته و برخي از وجوه شخصيتي خود مانند پيوستگي با خورشيد را از شمش گرفته باشد.

در تقويم بابلي هفتمين ماه سال به شمش اختصاص داده شده، چنانكه در تقويم ايراني به مهر.

در گاهشماري زرتشتي شانزدهمين روز هر ماه و هفتمين ماه هر سال به ايزد مهر اختصاص دارد و در شانزدهمين روز مهر ماه جشن بزرگ ‹مهرگان› برگزار مي شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/07ساعت 19:38  توسط آرزو  | 

پرچم ايران در گذر تاريخ

 

نخستین اشاره در تاریخ اساطیر ایران به وجود پرچم، به قیام کاوه آهنگر علیه ظلم و ستم آژی دهاک(ضحاک) بر می گردد. در آن هنگام کاوه برای آن که مردم را علیه ضحاک بشوراند، پیش بند چرمی خود را بر سر چوبی کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانروای خونخوار را در هم کوبید و فریدون را بر تخت شاهی نشانید .
فریدون نیز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پیش بند کاوه را با دیباهای زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهی خواند و به اينصورت " درفش کاویان " پدید آمد. نخستین رنگهای پرچم ایران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه ویژه اي بر روی آن وجود داشته باشد. درفش کاویان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاریخ تا پیش از حمله اعراب به ایران، بویژه در زمان ساسانیان و هخامنشیان پرچم ملی و نظامی ایران را درفش کاویان می گفتند، هر چند آن درفش کاویانی اساطیری نبوده است.
طبری در کتاب تاریخ خود به نام الامم و الملوک مینویسد:

« درفش کاویان از پوست پلنگ درست شده، به درازای دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتی متر به حساب آوریم، تقریباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول می شود.
به روایت اکثر کتب تاریخی، درفش کاویان زمان ساسانیان از پوست شیر یا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوری بر روی آن باشد. هر پادشاهی که به قدرت می رسید تعدادی جواهر بر آن می افزود. به هنگام حمله اعراب به ایران، در جنگی که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاویان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خلیفه مسلمانان بردند وی از بسیاری گوهرها، دُرها و جواهراتی که به درفش آویخته شده بود دچار شگفتی شد و به نوشته فضل الله حسینی قزوینی در کتاب المعجم مینویسد: « امیر المومنین سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانیدند »
با فتح ایران به دست اعراب مسلمان، ایرانیان تا دویست سال هیچ درفش یا پرچمی نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملی ایران زمین، یعنی ابومسلم خراسانی و بابک خرم دین دارای پرچم بودند. ابومسلم پرچمی یکسره سیاه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همین جهت بود که طرفداران این دو را سیاه جامگان و سرخ جامگان می خواندند. از آنجائی که علمای اسلام تصویرپردازی و نگارگری را حرام میدانستند تا سالهای مدید هیچ نقش و نگاری از جانداران بر روی درفش ها تصویر نمی شد.

 نخستین تصویر بر روی پرچم ایران

در سال 355 خورشیدی( 976 میلادی ) که غزنویان، با شکست دادن سامانیان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوی برای نخستین بار دستور داد نقش یک ماه را بر روی پرچم خود که رنگ زمینه آن یکسره سیاه بود زردوزی کنند. سپس در سال 410 خورشیدی ( 1031 میلادی ) سلطان مسعود غزنوی به انگیزه دلبستگی به شکار شیر دستور داد نقش و نگار یک شیر جایگزین ماه شود و از آن پس هیچگاه تصویر شیر از روی پرچم ملی ایران برداشته نشد تا انقلاب ایران در سال 57 خورشيدي(1979 میلادی)

افزوده شدن نقش خورشید بر پشت شیر

در زمان خوارزمشاهیان یا سلجوقیان سکه هائی زده شد که بر روی آن نقش خورشید بر پشت آمده بود، رسمی که به سرعت در مورد پرچمها نیز رعایت گردید. در مورد علت استفاده از خورشید دو دیدگاه وجود دارد، یکی اینکه چون شیر گذشته از نماد دلاوری و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشید در ماه مرداد در اوج بلندی و گرمای خود است، به این ترتیب همبستگی میان خانه شیر ( برج اسد ) با میانه تابستان نشان داده می شود. نظریه دیگر بر تاًثیر آئین مهرپرستی و میترائیسم در ایران دلالت دارد و حکایت از آن دارد که به دلیل تقدس خورشید در این آئین، ایرانیان کهن ترجیح دادند خورشید بر روی سکه ها و پرچم بر پشت شیر قرار گیرد

پرچم در دوران صفویان

در میان شاهان سلسله صفویان که حدود 230 سال بر ایران حاکم بودند تنها شاه اسماعیل اول و شاه طهماسب اول بر روی پرچم خود نقش شیر و خورشید نداشتند. پرچم شاه اسماعیل یکسره سبز رنگ بود و بر بالای آن تصویر ماه قرار داشت. شاه طهماسب نیز چون خود زادهً ماه فروردین ( برج حمل ) بود دستور داد به جای شیر و خورشید تصویر گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روی پرچمها و هم بر سکه ها ترسیم کنند. پرچم ایران در بقیه دوران حاکمیت صفویان سبز رنگ بود و شیر و خورشید را بر روی آن زردوزی می کردند. البته موقعیت و طرز قرارگرفتن شیر در همهً این پرچمها یکسان نبوده، شیر گاه نشسته بوده، گاه نیمرخ و گاه رو به سوی بیننده. در بعضی موارد هم خورشید از شیر جدا بوده و گاه چسبیده به آن. به استناد سیاحت نامه ژان شاردن جهانگرد فرانسوی استفاده از بیرق های نوک تیز و باریک که بر روی آن آیه ای از قرآن و تصویر شمشیر دوسر حضرت علی یا شیر و خورشید بوده، در دوران صفویان رسم بوده است. به نظر می آید که پرچم ایران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوش بوده نه چهارگوش.


پرچم در دوره نادرشاه افشار

نادر که مردی خود ساخته بود توانست با کوششی عظیم ایران را از حکومت ملوک الطوایفی رها ساخته، بار دیگر یکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوی جنوب تا دهلی، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چین پیش روی کرد. در همین دوره بود که تغییراتی در خور در پرچم ملی و نظامی ایران بوجود آمد. درفش شاهی یا بیرق سلطنتی در دوران نادرشاه از ابریشم سرخ و زرد ساخته می شد و بر روی آن تصویر شیر و خورشید هم وجود داشت اما درفش ملی ایرانیان در این زمان سه رنگ سبز و سفید و سرخ با شیری در حالت نیمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشیدی نیمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دایره خورشید نوشته بود: " الملک الله " در تصویری که از جنگ نادر با محمد گورکانی، پادشاه هند، کشیده شده، سپاهیان نادر بیرقی سه گوش با رنگ سفید در دست دارند که در گوشهً بالائی آن نواری سبز رنگ و در قسمت پائیتی آن نواری سرخ دوخته شده است. شیری با دم برافراشته به صورت نیمرخ در حال راه رفتن است و درون دایره خورشید آن بازهم " الملک الله " آمده است. بر این اساس می توان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلی ایران است. زیرا در این زمان بود که برای نخستین بار این سه رنگ بر روی پرچم های نظامی و ملی آمد، هر چند هنوز پرچم ها سه گوش بودند.

دوران قاجار، پرچم چهار گوش

در دوران آقامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاریان، چند تغییر اساسی در شکل و رنگ پرچم داده شد، یکی این که شکل آن برای نخستین بار از سه گوش به چهارگوش تغییر یافت و دوم این که آقامحمدخان به دلیل دشمنی که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفید و سرخ پرچم نادری را برداشت و تنها رنگ سرخ را روی پرچم گذارد. دایره سفید رنگ بزرگی در میان این پرچم بود که در آن تصویر شیر و خورشید به رسم معمول وجود داشت با این تفاوت بارز که برای نخستین بار شمشیری در دست شیر قرار داده شده بود. در عهد فتحعلی شاه قاجار، ایران دارای پرچمی دوگانه شد. یکی پرچمی یکسره سرخ با شیری نشسته و خورشید بر پشت که پرتوهای آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتی آور این که شیر پرچم زمان صلح شمشیر بدست داشت در حالی که در پرچم عهد جنگ چنین نبود. در زمان فتحعلی شاه بود که استفاده از پرچم سفید رنگ برای مقاصد دیپلماتیک و سیاسی مرسوم شد. در تصویری که یک نقاش روس از ورود سفیر ایران " ابوالحسن خان شیرازی " به دربار تزار روس کشیده، پرچمی سفید رنگ منقوش به شیر و خورشید و شمشیر، پیشاپیش سفیر در حرکت است. سالها بعد، امیرکبیر از این ویژگی پرچم های سه گانهً دورهً فتحعلی شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزی را ریخت. برای نخستین بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشین فتحعلی شاه ) تاجی بر بالای خورشید قرار داده شد. در این دوره هم دو درفش یا پرچم به کار می رفته است که بر روی یکی شمشیر دو سر حضرت علی و بر دیگری شیر و خورشید قرار داشت که پرچم اول درفش شاهی و دومی درفش ملی و نظامی بود .

امیرکبیر و پرچم ایران

میرزا تقی خان امیرکبیر، بزرگمرد تاریخ ایران، دلبستگی ویژه ای به نادرشاه داشت و به همین سبب بود که پیوسته به ناصرالدین شاه توصیه می کرد شرح زندگی نادر را بخواند. امیرکبیر همان رنگ های پرچم نادر را پذیرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطیل باشد ( بر خلاف شکل سه گوش در عهد نادرشاه ) و سراسر زمینه پرچم سفید، با یک نوار سبز به عرض تقریبی 10 سانتی متر در گوشه بالائی و نواری سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائین پرچم دوخته شود و نشان شیر و خورشید و شمشیر در میانه پرچم قرار گیرد، بدون آنکه تاجی بر بالای خورشید گذاشته شود. بدین ترتیب پرچم ایران تقریباٌ به شکل و فرم پرچم امروزی درآمد .

انقلاب مشروطیت و پرچم ایران

با پیروزی جنبش مشروطه خواهی در ایران و گردن نهادن مظفرالدین شاه به تشکیل مجلس، نمایندگان مردم در مجلس های اول و دوم به کار تدوین قانون اساسی و متمم آن می پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسی آمده بود:

« الوان رسمی بیرق ایران، سبز و سفید و سرخ و علامت شیر و خورشید است»

کاملا مشخص است که نمایندگان در تصویب این اصل شتابزده بوده اند، زیرا اشاره ای به ترتیب قرار گرفتن رنگها، افقی یا عمودی بودن آنها، و این که شیر و خورشید بر کدام یک از رنگها قرار گیرد به میان نیامده بود. همچنین درباره وجود یا عدم وجود شمشیر یا جهت روی شیر ذکری نشده بود. به نظر می رسد بخشی از عجله نمایندگان به دلیل وجود شماری روحانی در مجلس بوده که استفاده از تصویر را حرام می دانستند. نمایندگان نواندیش در توجیه رنگهای به کار رفته در پرچم به استدلالات دینی متوسل شدند، بدین ترتیب که می گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پیامبر اسلام و رنگ این دین است، بنابراین پیشنهاد می شود رنگ سبز در بالای پرچم ملی ایران قرار گیرد. در مورد رنگ سفید نیز به این حقیقت تاریخی استناد شد که رنگ سفید رنگ مورد علاقه زرتشتیان است، اقلیت دینی که هزاران سال در ایران به صلح و صفا زندگی کرده اند و این که سفید نماد صلح، آشتی و پاکدامنی است و لازم است در زیر رنگ سبز قرار گیرد. در مورد رنگ سرخ نیز با اشاره به ارزش خون شهید در اسلام، بویژه امام حسین و جان باختگان انقلاب مشروطیت به ضرورت پاسداشت خون شهیدان اشاره گردید. وقتی نمایندگان روحانی با این استدلالات مجاب شده بودند و زمینه مساعد شده بود، نواندیشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شیر و خورشید کشاندند و این موضوع را این گونه توجیه کردند که انقلاب مشروطیت در مرداد (سال 1285 هجری شمسی 1906 میلادی) به پیروزی رسید یعنی در برج اسد(شیر). از سوی دیگر چون اکثر ایرانیان مسلمان شیعه و پیرو علی هستند و اسدالله از القاب حضرت علی است، بنابراین شیر هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شیعیان در مورد خورشید نیز چون انقلاب مشروطه در میانهً ماه مرداد به پیروزی رسید و خورشید در این ایام در اوج نیرومندی و گرمای خود است پیشنهاد می کنیم خورشید را نیز بر پشت شیر سوار کنیم که این شیر و خورشید هم نشانه حضرت علی باشد هم نشانه ماه مرداد و هم نشانه چهاردهم مرداد یعنی روز پیروزی مشروطه خواهان و البته وقتی شیر را نشانه پیشوایي امام اول بدانیم لازم است شمشیر ذوالفقار را نیز بدستش بدهیم. بدین ترتیب برای اولین بار پرچم ملی ایران به طور رسمی در قانون اساسی به عنوان نماد استقلال و حاکمیت ملی مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزیر وقت به پیشنهاد هیاًتی از نمایندگان وزارتخانه های خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طی بخش نامه ای ابعاد و جزئیات دیگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامه دیگری در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طی آن مقرر گردید طول پرچم اندکی بیش از یک برابر و نیم عرضش باشد .

پرچم بعد از انقلاب

در اصل هجدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مصوب سال 1358 (1979 میلادی) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوری اسلامی از سه رنگ سبز، سفید و سرخ تشکیل می شود و نشانه جمهوری اسلامی در وسط آن قرار دارد.

 

                                         درفش كاوياني

 

                                       پرچم كوروش

                                                          پرچم كوروش

 

                             پرچم شاه طهماسب

                                                         پرچم شاه طهماسب

 

                                          پرچم شاه صفي 

                                                               پرچم شاه صفي

 

                                 پرچم نادر شاه   

                                                         پرچم نادر شاه

      

                                  پرچم آقا محمد خان قاجار

                                                    پرچم آقا محمد خان قاجار

 

             پرچم محمد شاه

                                                   پرچم محمد شاه

 

            پرچم ناصرالدين شاه

                                                پرچم ناصرالدين شاه

 

                           پرچم دوران پهلوي

                                              پرچم دوران پهلوي

 

                              پرچم جمهوري اسلامي

                                             پرچم جمهوري اسلامي

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/19ساعت 12:13  توسط آرزو  | 

تسخير ليدي

پس از تسخير اكباتان سرزمين ماد تحت سلطه كوروش در آمد و بزرگ شدن پارس باعث ترس دولتهاي همسايه شد.بهمين دليل سه دولت بزرگ آن زمان ليدي، بابل و مصر با هم متحد شدند و اتحاد سه گانه اي را تشكيل دادند.

دولتهاي ماد و لیدی از مدتها قبل به جنگهایی دست زده بودند تا اینکه در سال ۵۸۵ پیش از میلاد عهدنامه ای میان آستیاگ و الیات پادشاه لیدی امضا شد و آستیاگ خواهر خویش را به عنوان ضمانت صلح به همسری کرزوس شاهزاده لیدی داد. بر اساس این عهدنامه رودخانه هالیس به عنوان خط مرزی سرزمینهای ماد و لیدی محسوب گردید. در زمان سقوط آستیاگ٬ پادشاه لیدی کرزوس بود که به دلیل ثروت عظیم و قدرت نظامی اش در سراسر خاور نزدیک و یونان شهرت داشت. از آنجا كه مردم ليدي جنگاور نبودند، كرزوس شهرهاي يوناني و سپس شهرهاي ديگر را با خود متحد كرد تا در مواقع لزوم بتواند از قدرت نظامي آنها استفاده كند؛در اين زمان بود كه خبر سقوط دولت بزرگ ماد و بزرگ شدن پارس در آسيا منتشر شد و باعث ترس دولتهاي آن زمان شد.پادشاه ليدي  که سرمست از ثروت و قدرت خویش بود و تمایل داشت که به تقلید از پیشینیان خویش٬سرزمين خود را در جهت شرق گسترش دهد در تدارک سپاه و حمله به کوروش به بهانه گرفتن انتقام شکست برادرزنش آستیاگ مشغول شد،اما پيش از آن شخصي را به معبد دلف كه نزد يونانيان بسيار محترم و مقدس بود فرستاد تا بپرسد كه اگر به ايران حمله كند چه خواهد شد؟

جواب اين بود كه : « اگر شاه از رود هاليس بگذرد؛ دولت بزرگي از بين خواهد رفت» پادشاه فكر كرد منظور از دولت بزرگي كه نابود خواهد شد دولت پارس است، بنابراين به تدارك سپاه پرداخت و با دولتهاي اسپارت ( يكي از دولتهاي يوناني) ، بابل و مصر متحد شد.

در سال 549 پيش از ميلاد پادشاه ليدي به قصد ايران حركت كرد و در پاييز آن سال جنگ سختي بين لشكر ليدي و پارس روي داد و بدليل مقاومت ليدي ها جنگ بي نتيجه ماند. چون زمستان فرا رسيد پادشاه ليدي به تصور اينكه ايرانيان پس از مشاهده مقاومت شديد ليدي ها جرات حمله به خاك ليدي آن هم در زمستان را نخواهند داشت سپاهيان خود را مرخص كرد و با خود انديشيد كه سال بعد سپاه متحدان هم خواهد رسيد و كار پارس تمام خواهد شد، اما نمي دانست كه حريف او بسيار باهوش است و مردم تازه نفس پارس كه تازه لذت پيروزي و فتح را چشيده بودند از سرماي زمستان هراسي نداشته و به سوي سارد در حركتند. كرزوس مجبور شد با عجله لشگري را جمع كرده و در نزديكي پايتخت (سارد)  به مقابله با لشگر كوروش بپردازد. پادشاه ليدي ابتدا سواره نظام خود را به جنگ فرستاد ولي شترهايي كه كوروش جلوي سپاه خود قرار داده بود موجب ترس اسبها شد و پس از آن جنگ با پيروزي پارسيان و تسخير سارد به پايان رسيد.

مورخان يوناني نوشته اند كه كوروش ابتدا مي خواست پادشاه ليدي را در آتش بسوزاند اما بعد منصرف شد و او را مورد محبت خود قرار داد، ولي محققين جديد عقيده دارند اين حكايت درست نيست چون سوزاندن انسانها بر خلاف اعتقادات پارسيان بود ،زيرا آتش را مقدس مي دانستند؛ همچنين كوروش نسبت به پادشاهان مغلوب ديگر بسيار مهربان بود چنانكه با پادشاه ماد و ارمنستان با احترام و مهرباني برخورد كرد . به عقيده محققان مبناي اين حكايت اينست كه طبق معمول پادشاهان بابل و آشور، پادشاه ليدي پس از شكست مي خواست خود را در آتش بسوزاند تا غضب خداوند را فرو نشاند در اين زمان باران آمد و چون باران را علامت عفو خداوند مي دانستند كرزوس از آتش زدن خود منصرف شد و بعد از تسخير سارد به دست لشگر پارس مورد نوازش و مهر كوروش قرار گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/05ساعت 14:57  توسط آرزو  | 

كوروش در كشور ماد

هرودوت تسخير كشور ماد توسط كوروش را اينطور نوشته است:

«كوروش در دربار پدر خود كمبوجيه كه پادشاه پارس و دست نشانده ماد بود، بزرگ شد.او در ابتدا خيال شوراندن پارس بر ماد را نداشت ولي هارپاگ كه هميشه در صدد بود انتقام پسر خود را از آستياگ بگيرد و خبر رشادتها و دلاوريهاي كوروش را شنيده بود، پنهاني با او مكاتبه كرده و هدايايي براي او مي فرستاد و دائم او را برضد شاه تحريك مي كرد و بعد هم بزرگان و سران ماد را كه آنها نيز از شدت عمل شاه ناراضي بودند برضد آستياگ شورانيد و به اين ترتيب شرايط براي لشكركشي كوروش به سرزمين ماد فراهم شد.

وقتي هارپاگ زمينه را براي كوروش فراهم ديد نامه اي به او نوشت و آنرا در شكم خرگوشي پنهان كرد و به يكي از سربازان خود كه لباس شكار پوشيده بود داد و او را به پارس فرستاد.فرستاده هارپاگ بدليل لباس شكار و خرگوشي كه در دست داشت نگهبانان مرزها را فريب داده و به پارس رسيد و پيغام را به كوروش رساند.پس از آن كوروش فهميد كه مي تواند بر شاه قيام كند و در دربار ماد كساني هستند كه به او كمك خواهند كرد.»

 تسخير ماد توسط كوروش بزرگ

بلاخره كوروش تصميم گرفت پارس را برضد ماد به شورش وادارد و براي اين كار نامه اي خطاب به خود از طرف شاه ماد نوشت به اين صورت كه شاه ماد تمام پارس را به او مي سپارد و مردم پارس نيز بايد از او اطاعت كنند.پس از آن بزرگان پارس را جمع كرده و نامه را براي آنها خواند.البته هرودوت اين نكته را فراموش كرده كه مردم پارس و انشان بايد  از كوروش و پدرش كمبوجيه اطاعت مي كردند زيرا آنها پادشاه پارس بودند و تاريخ لوحهاي كشف شده و نوشته هاي مورخين هم اين نكته را تاييد مي كند بنابراين نياز نبود كه كوروش نامه اي از طرف آستياگ جعل كند، در ضمن همانطور كه مي دانيم دروغ نزد پارسيان از بزرگترين گناهان بود آن هم از طرف مردي كه خود مثال راستي و درستي بود.

هرودوت در ادامه مي گويد:

«كوروش به همه رؤساي طوايف دستور داد كه مردان خود را به داس مسلح كرده و نزد او بياورند.هنگامي كه آنها آمدند فرمان داد قسمتي از زمين را از علف هرز و خار پاك كنند.آنها اين كار را انجام دادند. روز بعد او همه را به سوري دعوت كرد و نهار بسيار خوبي به آنها داد ، پس از اينكه خوب خوردند و استراحت كردند از آنها پرسيد:

كدام روز برايتان بهتر بود؟ ديروز يا امروز ؟ آنها گفتند: امروز! چرا كه ديروز از رنج بسيار خسته بوديم ولي امروز غذاي لذيذي خورده و استراحت كرديم.

كوروش گفت: ديروز شما مثال بندگي شماست نسبت به ماد و امروزتان شبيه آينده شما اگر به حرف من گوش كنيد و بر ماد شوريده و خود را آزاد كنيد.مردم پارس كه مدتها بود از تسلط مادها ناراضي بودند سخن كوروش را پذيرفته و آماده نبرد شدند. كوروش فرمانده پارسيان شد و خبر به آستياگ رسيد ، او كوروش را نزد خود خواند اما كوروش جواب داد كه پدربزرگش زودتر از آنچه تصور مي كند او را خواهد ديد.آستياگ لشكري را آماده جنگ كرد و سرداري سپاه را به هارپاگ كه با او دشمني داشت سپرد. وقتي دو سپاه به هم رسيدند قسمتي از سپاهيان ماد به كوروش پيوستند و بقيه سپاه چون نمي خواستند بجنگند شكست خورده و فرار كردند.

وقتي اين خبر به شاه رسيد خشمگين شده و مغ هايي را كه به او گفته بودند خوابش تعبير شده كشت و با لشكري به طرف پارس حركت كرد، اما شاه هم شكست خورد و اسير شد.هارپاگ به شاه دشنام داد و گفت:

« روزي كه تو مرا به مهماني دعوت كردي و گوشت پسرم را به من خوراندي روز بدي بود ولي پيش اين روز كه تو از مقام شاه بزرگ به حال بندگي تنزل كرده اي هيچ است»

آستياگ هم به او گفت:« هارپاگ تو بسيار احمقي و بي وجدان. احمقي زيرا تمام كارها را تو كرده اي ولي براي ديگري و اينقدر عرضه نداشتي كه تاج و تخت را براي خودت تصاحب كني و بي وجداني زيرا براي كينه جويي راضي شده اي قوم خود را دست نشانده پارسي ها كني.اگر لازم بود ديگري به جاي من باشد همين كار را براي يك مادي مي كردي!»

اينگونه بود كه سلطنت 35 ساله آستياگ به پايان رسيد و كوروش بر ماد مسلط شد، اما كوروش به آستياگ آسيبي نرساند و او را نزد خود نگاهداشت.

در آخر هم جمله اي زيبا و خردمندانه از كوروش بزرگ تقديم به شما دوستان عزيز

« سرزمينهاي آباد و ثروتمند، افرادي تن آسا بار مي آورند و سرزمينهاي سخت، افرادي سخت و دلاور

اگر خواهان اولي هستيد، بايد انتظار داشته باشيد كه ديگران بر شما حكوت كنند، نه شما بر ديگران!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/07ساعت 12:42  توسط آرزو  | 

کوروش بزرگ

كوروش بزرگترين مايه افتخار و سرفرازي جاويدان ايران بوده و تا ابد خواهد بود، زيرا كوروش نه تنها در مقدمه پادشاهان و جهانگيران بود بلكه در صف فرشتگان و پيامبران محسوب شده و او هنگامي ظهور كرد كه عالم تشنه عدالت و رافت بود.

 دودمان و نسب كوروش

كوروش بزرگ فرزند كمبوجيه، پسر كوروش نوه چيش پش ، پسر هخامنش سر دودمان اين خاندان.

پدران كوروش جز سر سلسله آنها شش پادشاه بزرگ انشان كه قسمتي از ايلام بوده محسوب مي شدند.

اما نسب كوروش از سوي مادر چنين است:

كوروش فرزند « ماندانا » شاه دخت آستياگ ، آخرين پادشاه ماد كه چون پارس و انشان تابع او بود به منزله شاهنشاه زمان شناخته مي شد.

بنابراين كوروش بزرگ از دو طرف شاهزاده ايران و وارث سلطنت دو خانواده و جانشين بر حق پادشاهان ماد و پارس و انشان بود ولي نبوغ و قدرت او بالاتر از نژاد و خاندانش بود و به اين دليل تاريخ عظمت و شكوه ايران از شاهنشاهي او شروع مي شود.

 كوروش بزرگ بنيان گذار دولت مقتدر هخامنشي

نام اين شاه را چنين نوشته اند :

در تمام كتيبه هاي هخامنشي به پارسي قديم «كورو» يا «كوروش» ،در  كتيبه هاي بابلي «كور ِش» و در تورات مانند پارسي «كوروش» ، در يوناني شين به سين تبديل شده و  «كوروس» خوانده شده و سپس اين اسم به روم رفته و «سيروس»  شده و اكنون در اروپا با جزيي اختلاف «سيروس» يا «سايروس» و يا چيزي نزديك به آن مي گويند.

مورخان اسلامي نيز مانند ابوريحان و ... «كوروش» نوشته اند ، اما استرابون نام اصلي او را « آگراداتس » نوشته و گفته كه او اسم خود را بعدا تغيير داده و نام رود « كور » را كه در نزديكي پرسپوليس ( تخت جمشيد ) جاري است براي خود انتخاب كرده است. اين نوشته استرابون صحيح به نظر نمي رسد زيرا دو نفر از اجداد كوروش نيز همين نام را داشته اند و ممكن است كه نام اين رود از اسم كوروش گرفته شده باشد.

 ماجراي تولد و دوره نوجواني كوروش

در مورد تولد و زادگاه و تربيت اوليه كوروش روايات مختلفي ذكر شده و مورخان باستاني مانند هرودوت و گزنفون و كتزياس درباره چگونگي زايش او اتفاق نظر ندارند و هر كدام سر گذشت تولد او را به شرح ويژه اي نقل كرده اند اما شرحي كه آنان درباره تولد كوروش ارايه داده اند بيشتر شبيه افسانه مي باشد.

چون بعضي از تاريخ نويسان مشهور زمان ما از قبيل ويل دورانت و حسن پيرنيا شرح تولد او را از هرودوت اقتباس كرده اند به شرح هرودوت اشاره مي كنيم:

بنا به نوشته هرودوت ، « آستياگ » پادشاه ماد شبي در خواب ديد كه از دخترش « ماندانا » آبي روان شد كه شهر « اكباتان » و كشور ماد و سراسر آسيا را گرفته و غرق كرد. آستياگ تعبير خواب خود را از مغ ها خواست و آنها گفتند ازدختر او فرزندي به وجود خواهد آمد كه بر ماد غلبه خواهد كرد. اين موضوع سبب شد كه آستياگ تصميم بگيرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد،زيرا مي ترسيد كه دامادش مدعي سرسختي براي تاج و تخت او شود ، بنابراين دختر خود را به كمبوجيه ( كامبيز ) كه از نجيب زادگان پارس بود به همسري داد.

ماندانا پس از ازدواج باردار شد و آستياگ دوباره در خواب ديد كه از شكم دخترش تاكي روييد كه شاخ و برگ آن تمام آسيا را پوشاند. پادشاه ماد باز هم تعبير خواب خود را از مغ ها پرسيد و آنها گفتند تعبيرش آن است كه از ماندانا فرزندي به دنيا خواهد آمد كه بر آسيا مسلط خواهد شد.آستياگ اين بار بيشتر به وحشت افتاد و از اين رو دخترش را به اكباتان ( همدان ) احضار كرد و دستور داد تا هنگام وضع حمل مانند يك زنداني تحت نظر باشد.

سرانجام ماندانا وضع حمل كرد و پسري به دنيا آورد كه شاه به دليل خوابهايي كه ديده بود سخت از او وحشت داشت بنابراين او را به يكي از بستگان خود كه وزير و سپهسالار او نيز بود به نام « هارپاگ » سپرد و به او دستور داد كودك را نابود كند.

هارپاگ كودك را به منزل آورد و تصميم گرفت هرگز دست به چنين جنايتي نزند زيرا اولا كودك از خويشاوندان آستياگ بود و دوم اينكه چون شاه فرزندان زيادي نداشت ممكن بود دخترش جانشين او شود و در اين صورت روشن است كه ملكه با قاتل فرزندش چه خواهد كرد؟!!

بنابراين كودك را به يكي از چوپانهاي شاه به نام «ميترادات» (مهرداد) سپرد و از او خواست كودك را در جنگل رها كند تا طعمه درندگان شود.مهرداد طفل را به خانه برد، همسر چوپان وقتي از ماجرا باخبر شد با گريه به او اصرار كرد كه نوزاد را نزد خود نگهدارند و به جاي او نوزاد خود را كه تازه بدنيا آمده و مرده بود در جنگل رها كنند و به ماموران نشان دهند، چوپان اين نظر را پذيرفت و كوروش نزد مهرداد چوپان رشد يافت.

روزي كوروش كه به پسر چوپان معروف بود با گروهي از فرزندان اميرزادگان بازي مي كرد، آنها قرار گذاشتند كه از ميان خود يك نفر را بعنوان شاه انتخاب كنند و كوروش را براي اين كار برگزيدند.او همبازيها را به گروههاي مختلف طبقه بندي كرد و براي هر كدام وظيفه اي معين كرد ولي پسر «آرتم بارس» كه از شاهزادگان بود از او فرمانبرداري نكرد و كوروش دستور داد او را تنبيه كنند .پسر آرتم بارس نزد پدر شكايت كوروش را كرده و پدرش نيز به دادخواهي فرزند نزد آستياگ رفته و شاه هم كوروش و پدرش را احضار كرد.شاه از كوروش پرسيد:

«چگونه جرات كردي با فرزند كسي كه بعد از من بزرگترين مقام كشوري را داراست اين چنين رفتار كني؟»

و كوروش پاسخ داد:

«در اين مورد حق با من است، زيرا همه آنها مرا به پادشاهي برگزيده بودند و چون از من فرمانبرداري نكرد دستور تنبيه او را دادم، حال اگر شايسته مجازاتم اختيار با شماست.»

آستياگ از شهامت كوروش و شباهت او با خودش متعجب شد و در ضمن به ياد آورد، مدت زماني كه از واقعه رها كردن نوزاد دخترش در كوه مي گذرد با سن اين كودك برابري مي كند. شاه سپس از چوپان در مورد هويت كودك پرسشهايي كرد. مهرداد پاسخ داد:

«اين كودك فرزند من است و مادرش نيز زنده است.»

اما شاه گفته چوپان را باور نكرد و دستور داد او را شكنجه كنند. مهرداد در زير شكنجه اعتراف كرد و از آستياگ تقاضاي بخشش كرد.سپس آستياگ هارپاگ را احضار كرد و هارپاگ وقتي چوپان را در حضور او ديد موضوع را حدس زد و در جواب آستياگ كه پرسيد با فرزند دخترم چه كردي گفت:

«پس از آنكه طفل را به خانه بردم تصميم گرفتم كاري كنم كه هم دستور شاه را اجرا كنم و هم مرتكب قتل نشده باشم از اين رو كودك را به چوپان سپردم و بعد ماموراني را براي اطمينان از اجراي دستورات اعزام كردم و آنها كشته شدن طفل را تاييد كردند.»

آستياگ در باطن از عمل هارپاگ خشمگين شد، ولي چون نمي خواست نيت غير اخلاقي خود را آشكار كند خود را ظاهرا خشنود نشان داد و گفت :

« وجدان من از دستوري كه قبلا درباره فرزند دخترم صادر كرده بودم ناراحت بود اما اكنون خوشحالم كه مي بينم اين كودك زنده است و خدا را سپاس مي گويم » سپس به هارپاگ دستور داد پسرش را براي بازي نزد كوروش بفرستد. وقتي كه هارپاگ پسرش را نزد آستياگ فرستاد شاه دستور داد او را كشتند و از گوشت بدنش خوراك تهيه كردند و در ضيافتي كه شاه ترتيب داده بود خوردن  آن را به پدرش تكليف كردند. وقتي كه هارپاگ مشغول خوردن غذا بود شاه از او پرسيد :« آيا اين غذا گوارا است ؟ » هارپاگ پاسخ داد :« بله بسيار لذيذ است.» سپس شاه سبدي را كه سر و دست و پاي پسر هارپاگ در آن بود به او داد .هارپاگ پس از ديدن سر فرزندش به شاه گفت:

«هر چه شاه انجام دهد پسنديده است.»

سپس آستياگ مغ ها را احضار كرده و از آنها چاره خواست.مغان پاسخ دادند خوابي كه شاه ديده بوده تعبير شده و كوروش قبلا بوسيله همبازيهايش به پادشاهي انتخاب شده و ديگر خطري حكومت او را تهديد نمي كند.اما بهتر است او را به پارس نزد پدر و مادرش بفرستي.آستياگ نيز كوروش را به پارس فرستاد.

البته كتزياس و گزنفون ماجراي تولد و كودكي كوروش را به گونه هاي ديگري نقل كرده اند كه آنها هم شبيه افسانه است.اما از آنجا كه هميشه براي قهرمانان افسانه هاي بسياري مي سازند در مورد كوروش نيز بعيد نيست كه داستان سرايان افسانه هاي شورانگيز ساخته باشند.

هنگامي كه آستياگ كوروش را به پارس فرستاد او نوجواني 12 ساله بود.در راه بازگشت به پارس همراهان كوروش سرگذشت او را برايش تعريف كردند و او نيز جريان را براي پدر و مادر شرح داد.

هرودوت ادامه مي دهد:

كوروش در دربار پدر اخلاق والاي انساني پارسي ها و فنون جنگي و نظامي پيشرفته آنها را آموخت و با آموزشهاي سختي كه سربازان پارس فرا مي گرفتند پرورش يافت.

او كه از پيوند دو خانواده شاهي زاده شده بود از حيث تندرستي، تناسب اندام، زيبايي چهره، هوش و استعداد كم نظير بود.كوروش در دربار پدر خود و خردمندان پارس درس مردم دوستي و مردم داري آموخته بود و از ارزشهاي والاي اخلاقي بهره مي برد.او در دربار پدر يكي از خصلتهاي طبيعي ايرانيان باستان را كه پرهيز از دروغ بود، زيور شخصيت خود كرده بود.

در پستهاي آينده ادامه ماجراي زندگي پر فراز و نشيب كوروش بزرگ را مرور مي كنيم و به شرح دلاوريها و مردانگي ها و جوانمردي هاي اين پادشاه بزرگ مي پردازيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/02ساعت 11:35  توسط آرزو  | 

درياي پارس

 

10 ارديبهشت روز ملي خليج هميشه پارس گرامي باد!

 

پاينده بادخليج تا ابد پارس!

خلیج فارس یا دریای پارس آبراهی است که در امتداد دریای عمان و در میان ایران و شبه جزیره‌ عربستان قرار دارد. نام تاریخی این خلیج، در زبان‌های گوناگون، ترجمه عبارت «خلیج فارس» یا «دریای پارس» بوده است.

مساحت آن ۲۳۳٬۰۰۰ کیلومتر مربع است، و پس از خلیج مکزیک و خلیج هودسن سومین خلیج بزرگ جهان بشمار می‌آید. خلیج فارس از شرق از طریق تنگه هرمز و دریای عمان به اقیانوس هند و دریای عرب راه دارد، و از غرب به دلتاي رودخانه‌ اروندرود ، که حاصل پیوند دو رودخانهٔ دجله و فرات و پیوستن رود کارون به آن است، ختم می‌شود.

کشورهای ایران، عمان، عراق، عربستان سعودی، کویت، امارات متحده عربی، قطر و بحرین در کناره خلیج فارس هستند.

به سبب وجود منابع سرشار نفت و گاز در خلیج فارس و سواحل آن، این آبراهه در سطح بین‌المللی، منطقه‌ای مهم و راهبردی بشمار می‌آید.

جغرافیای تاریخی خلیج پارس

کهن ترین نامی که از خلیج فارس وجود دارد نامَرتو است که در کتیبه های آشوری بر جای مانده است.فلاویوس آریانوس در سده ی دوم میلادی در آثار خود نام خلیج فارس را پرسیکون کاای تاس که خلیح فارس معنا می دهد آورده است.

نام خلیج پارس

خلیج پارس اصلی‌ترین نام و نامی است بر جای مانده از کهن‌ترین منابع، زیرا که از سده‌های پیش از میلاد سر بر آورده‌است، و با پارس - نام سرزمین ملت ایران - گره خورده‌است. در سال های اخیر و به ویژه از دهه ی شصت میلادی به این سو ، نام جعلی خلیج عربی نیز در برخی منابع تحت حمایت دولت های عربی و گاه غیر عربی به گونه ای فزاینده در حال رقابت با نام خلیج پارس است، این امر خشم ایرانیان سراسر جهان را برانگیخته و باعث پدیداری نام «خلیج همیشگی پارس» از سوی ایرانیان گشته است. تا کنون کارهایی برای مقابله با این جعلی سازی صورت گرفته از جمله صادر شدن دو قطعنامه در سازمان ملل متحد در زمان حکومت «محمد رضا شاه پهلوی» برای پاسداری از نام خلیج پارس و یا برگزاری جام خلیج فارس و چندین نام گذاری و تهیه ی نقشه و اسناد و کتب جغرافیایی در حال حاضر با نام درست.

مورخان و محققان خارجي دنياي قديم از آن جمله هردوت، نئار خوس، استرابون، كورسيوس رومي و نيز محققان اسلامي نظير استخري، مسعودي، بيروني، ابن حقول، مقدسي، مستوفي، ناصر خسرو در آثار و نوشته هاي خود درياي جنوبي ايران را تحت اسامي و عناويني نظيرخليج فارس، خليج پارس، درياي فارس، بحرالفارس، بحر فارس، سينوس پرسيكوس، ماره پرسيكوس، گلف پرسيك، پرژن گلف (گالف)، پرزشير گلف، پرسيس يا پرسيكوس، ناميده‌اند.
  همچنين ايرانيان و يونانيان باستان برداشتهاي دوگانه اي از جغرافياي آبهاي گيتي داشتند. در حالي كه هر دو گروه كره خاكي را دايره مانند و محصور در اقيانوس كناري يا حاشيه اي مي دانستند كه بر گرد آن قرار دارد و درياهاي دروني از اقيانوس كناري منشعب مي شود. ايرانيان عصر هخامنشي بر اين گمان بودند كه آبهاي درون گيتي شامل دو دريا مي شود، درياي پارس و درياي باختر روم در حالي كه يونانيان باستان آبهاي درون گيتي را چهارگانه مي دانستند. خليج فارس، درياي خزر، خليج عربي درياي سرخ و درياي مديترانه. اين مطلب گوياي اين حقيقت است كه خليج عربي به درياي سرخ اطلاق مي شد.
البته از سرآغاز قرن بيستم تا سال 1962 هيچ ترديدي در آثار و نوشته هاي عربي، در فارسي خواندن خليج فارس وجود نداشت تا اينكه در سال 1962 روزنامه تايمز لندن در يكي از مقالات خود از خليج عربي به جاي خليج فارس استفاده كرد. و از آن زمان به بعد برخي از نويسندگان و سياستمداران عرب تلاش مي كنند كه نام خليج عربي را جايگزين خليج فارس نمايند. لازم به ذكر است چنين تلاشهايي تا قبل از سال 1962 نيز وجود داشت كه بيشتر توسط برخي سياستمداران تندرو عرب براي رسيدن به مقاصد سياسي شان انجام مي شد. در سال 1958 سرهنگ عبدالكريم قاسم با كودتايي در عراق به حكومت رسيد و بعد از مدتي داعيه رهبري جهان عرب را مطرح ساخت. در راستاي چنين انديشه اي از تاكتيك دشمن تراشي براي تحريك احساسات عمومي ملي سود جست و براي نخستين بار خليج فارس را به نام جعلي خليج عربي خواند. البته نخستين تلاش ها براي تغيير نام خليج فارس به دهه 1930 بر مي گردد كه با شكست همراه بود. سرچارلز بلگريو نماينده سياسي بريتانيا در بحرين، پرونده اي را براي دگرگون كردن نام خليج فارس تشكيل داد و به وزراي خارجه بريتانيا پيشنهاد داد كه نام خليج عربي را به جاي خليج فارس به كار ببرند. اين كار مصادف بود با تجديد حيات تلاشهاي سياسي گسترده دولت ايران براي بازپس گيري بحرين، تنب ها، ابوموسي، سيري، قشم، هنگام و ديگر جزاير ايراني اشغال شده و سرزمين خوزستان از انگليس ها، كه خليج فارس را درياي اختصاصي انگلستان مي ناميدند. در اين شرايط بريتانيا نمي توانست با اجراي سياست دگرگون كردن نام خليج فارس بيش از پيش در نزد افكار عمومي و بين المللي محكوم شود ؛ به اين دليل پرونده تشكيل شده ، بسته و بايگاني شد.
بايد يادآور شد در دنياي عرب هستند كساني كه بر لزوم حفظ حرمت و هويت تاريخي فارسي زدايي خليج فارس كه توسط انگليسي ها كه براي كسب امتيازات از قرن نوزدهم در خليج فارس پياده شد، پيروي نمي كنند. براي مثال روزنامه كويتي الانباء در مقاله اي با عنوان هويت آب نوشت: خليج فارس نام دريايي است كه ما را از ايران جدا مي كند، ولي بنا به اهداف سياسي كه به اصطلاح قوم گرايان عرب يكه تاز آن بودند، نام خليج فارس به خليج عربي تبديل شده است، بدون آنكه حرمت به تاريخ و احترام لازم به اين امر گذارده شود.

بررسي سنديت نام خليج پارس

در اينجا به بررسي سنديت نام خليج فارس از ميان منابع تاريخي ـ جغرافيايي ايراني، يوناني، اسلامي، غربي و اسناد حقوقي مي پردازيم.

1ـ منابع ايراني:
خليج فارس طبق اسناد موجود از هزاره هشتم پيش از ميلاد مورد استفاده تجاري و نظامي ملل دنياي قديم قرار گرفته است. در سنگ نبشته داريوش هخامنشي در مصر متعلق به سال 518 تا 505 پيش از ميلاد، كه هنگام حفر كانال سوئز به دست آمده است، در عبارت «درايه تپه هچا پارسا آيي تي هني» به معناي دريايي كه از پارس مي‌رود يا سر مي‌گيرد، نام درياي پارس آمده است.
ايرانيان در روزگار هخامنشي اين دريا را «پارسا درايا» يا درياي پارس مي‌خواندند. در كتيبه‌هايي كه از داريوش در تنگه هرمز نيز يافت شده، عبارتي پيرامون دريايي كه از «پارس‌رود» سرچشمه مي‌گرفته است به چشم مي‌خورد.
در كتاب حدود العالم به عنوان قديمي‌ترين كتاب جغرافيا به زبان فارسي كه حدود هزار سال قبل تأليف شده است آمده است: «خليج پارس از حد پارس برگيرد، با پهناي اندك تا به حدود سند.»
مي‌توان گفت از هنگامي كه بشر تاريخ‌نويسي را آغاز كرد درياي جدا كننده فلات ايران از شبه جزيره عربستان را «درياي فارس» يا «خليج فارس» ناميده است. و در هيچ يك از اين ادوار تاريخي نام ديگري به آن نهاده نشده است.

2 ـ منابع يوناني:
طبق نوشته مورخان و جغرافي نگاران يوناني كه پيش از ميلاد مسيح مي‌زيسته‌اند چون هرودوت (484 ـ 425 ق. م) كتزياس (445ـ 380 ق. م)، گزنفون (430 ـ 352 ق. م) استرابون (63 ق. م ـ 24 م)، يونانيان نخستين ملتي هستند كه به اين دريا نام پرس و به سرزمين ايران پارسه، پرساي، ‌پرس‌پوليس، يعني شهر يا مملكت پارسيان داده‌اند.
نئارخوس، سردار مقدوني نيز موجب شهرت يافتن درياي مكران و پارس شده است. وي در سال 326 ق . م به دستور اسكندر مقدوني‌، از رود سند گذشت و درياي مكران و خليج فارس را با كشتي طي كرد و تا دهانه آن پيش رفت.
«هكاتيوس هلطي» از علماي قديم يونان و ملقب به پدر جغرافيا در سال 475 قبل از ميلاد از نام درياي پارس استفاده كرده است. در نقشه‌هاي باستاني از قول هرودوت و گزنفون به اين دريا، درياي پارس اطلاق شده است.
بطلميوس، جغرافي‌نگار، نقشه‌نگار و رياضي‌‌دان مشهور قرن دوم ميلادي، در كتاب جغرافياي عالم كه به زبان لاتين نگاشته شده، و هم‌چنين در نقشه‌اي كه كشيده، از خليج فارس با نام پرسيكوس سينوس ياد كرده است.
«كوين توس كوروسيوس روفوس» مورخ رومي كه در قرن اول ميلادي مي‌زيسته اين دريا را درياي پارس يا آبگير فارس خوانده است. همچنين در كتاب‌هاي جغرافيايي لاتين، آب‌هاي جنوب ايران (درياي مكران و خليج فارس) را ماره پرسيكوم يعني درياي پارس نوشته‌اند.
بنابراين مورخان و جغرافي‌نگاران يوناني پيش از ميلاد در شرح وقايع تا سده 7 ق. م يعني سقوط حكومت ايلام و تشكيل حكومت ماد و روي كار آمدن هخامنشيان درياي مكران و خليج فارس را درياي پارس مي‌خواندند.

3ـ منابع اسلامي:
پس از فتح ايران توسط اعراب در سده هفتم پس از ميلاد، تلاشي براي تغيير نام «درياي پارسي» صورت نگرفت. اعراب مسلمان، عموماً اين خليج را«بحرالفارسي» (درياي پارسي) مي‌ناميدند و اين نام از سوي امپراتوري‌هاي ايراني، ترك و عربي هم كه در 1200 سال بعد منطقه را تحت سلطه خود داشتند مورد احترام قرار گرفت.
محققان اسلامي نظير استخري، مسعودي، بيروني، ابن حقول، مقدسي، مستوفي، ناصرخسرو، الطاهرين مطهر المقدسي (بشاري)، ابوالقاسم بن محمدبن حوقل و … كه مطالعه در اطراف اين درياي ايراني را تا قرن 15 ادامه دادند، در اثار و نوشته‌هاي خود از آب‌هاي جنوب ايران به نام‌هاي بحر فارس، البحر الفارسي، بحر مكران، الخليج الفارسي و خليج فارس ياد كرده‌اند. حتي از اين جغرافي‌دانان نقشه‌هايي موجود مي‌باشد كه اقيانوس هند را البحر الفارسي نام گذارده‌اند.
جغرافي‌دانان عرب و اسلامي اين نام را از دو تمدن باستاني گرفتند و همزمان مورد استفاده قرار دادند. بدين ترتيب كه «پارسا دراياي» ايراني را «بحر فارس» و «سينوس پرسيكوس» يوناني را «خليج فارس» مي‌ناميدند و حتي منظور از دو دريا در سوره‌الرحمن قرآن مجيد را نيز همان درياي فارس و درياي متوسط مي‌‌دانستند.
ابوعلي احمد بن عمر معروف به ابن رسته در كتاب الاعلاق النفسيه كه در سال 290 هجري به رشته تأليف درآورده،‌ تصريح مي‌كند: « اما از درياي هند خليجي بيرون مي‌آيد به سمت سرزمين فارس كه آن را «خليج فارس» مي‌نامند.»
به گفته جرجي زيدان تاريخ‌دان عرب، «بحر فارس» محدود به آب‌هايي مي‌شود كه دنياي عرب را دور مي‌زند. جرجي زيدان مي‌گويد: « درياي فارس ـ نزد آنان مقدم بر همه درياهايي كه سرزمين‌هاي عرب از مصب آب دجله گرفته تا ايله را احاطه مي‌كند، به عنوان درياي فارس تعبير مي‌شده و از آن جمله است آنچه را كه ما امروز از آن به «خليج فارس» و درياي عرب و خليج عدن و درياي سرخ و خليج عقبه تعبير مي‌كنيم».
محمد عبدالكريم صبحي نيز در كتاب «علم‌الخرائط» در نقشه‌هايي كه با ترجمه عربي نقل كرده است، درياي جنوب ايران را «الخليج الفارسي» و «بحر فارس» ناميده است.


4ـ منابع غربي:
بيشتر كساني كه در مورد درياي پارسي و درياي مكران مطلب نوشته‌اند بيگانگان و به ويژه انگليسي‌ها بوده‌اند، زيرا به لحاظ موقعيت ويژه‌اي كه در اين منطقه داشته‌اند كوشيده‌اند تا حقيقت نهفته بماند و نام‌هاي جعلي و ناقص جاي اسامي درست را بگيرد. اما منابعي از ‌آن‌ها بجاي مانده است كه بر صراحت نام خليج فارس تكيه مي‌كنند.
در سال 1892، لرد كرزن، وزير خارجه انگلستان، در كتاب «ايران و قضيه ايران» مكرراً به نام خليج فارس اشاره كرده است.
ويليام راجرز، وزير امور خارجه وقت ايالات متحده آمريكا، در گزارش مورخه 1971 ميلادي خود در مورد سياست خارجي اين كشور از نام خليج فارس استفاده كرده است.
در فرهنگهايي كه به زبانهاي مختلف تدوين و چاپ شده است، از جمله فرهنگهاي آلماني، انگليسي، امريكايي،‌فرانسوي، تركي و … خليج فارس نيز به همين نام آورده شده است.
امروزه در ميان‌آثار اعراب نيز بحر فارس به فراموشي سپرده شده و از تركيب خليج فارس استفاده مي‌شود. يكي از معروف‌ترين دايره‌المعارف‌هاي دنيا يعني المنجد، سند قاطعي براي مراجعه است كه از تركيب خليج فارس بهره برده است.

5ـ اسناد حقوقي
الف ) اسناد
دلايل و مستندات حقوقي معتبري درباره اصالت نام خليج فارس وجود دارد كه به قرن 16 ميلادي باز مي‌گردد. طي سالهاي 1507 تا 1560 در كليه موافقت‌هايي كه پرتغال، اسپانيا، بريتانيا، هلند، فرانسه، آلمان با دولت ايران داشتند حتي در متون عربي نيز از عبارت «خليج الفارسي» و در متن انگليسي «پرشين گلف» استفاده شده است.
از جمله اين اسناد استقلال كويت است كه ميان امير اين كشور ونمايندگان بريتانيا منعقد شده است. اين سند كه توسط عبدالسالم الصباح نيز امضا شده است، چنين آغاز مي‌شود: «حضرت صاحب الفخامه الفخيم السياسي لصاحبه اجلاله من الخليج فارسي المحترم …»

ب ) سازمان ملل متحد:
سازمان ملل متحد تا به حال دو بار نام تاريخي و اصيل اين آبراه را «خليج فارس» اعلام كرده است. سازمان ملل خليج فارس را نامي تازه مي‌داند كه از آغاز قرن بيستم جانشين نام كهن درياي پارس شده و بيش از درياي فارس مورد استفاده قرار گرفته است.
دبيرخانه اين سازمان در سند مورخ 5 مارس سال 1971 ميلادي و يادداشت (AD311/GEN) به دولت ايران يادآور مي‌شود كه بنابر عرف جاري در دبيرخانه سازمان ملل متحد در اسناد و نقشه‌هاي جغرافيايي، منطقه آبي بين ايران از سمت شمال و خاور و تعدادي از كشورهاي عربي از سوي جنوب و باختر به نام خليج فارس ناميده مي‌شود،‌و اين بنا بر عرف قديمي انتشار اطلس‌ها و فرهنگهاي جغرافيايي است.
دومين بيانيه به تاريخ دهم آگوست 1984 ثبت شده است و در هر موقعيت، همه 22 كشور عربي نيز اسناد سازمان ملل را امضا كرده‌اند.
اين دبيرخانه همچنين بابت اشتباهاتي كه سازمان ملل در برخي اسناد در به كار بردن نام خليج فارس مرتكب شده، عذرخواهي كرده آن را اشتباه سهوي دانسته (سند 26 ژوئن 1991 ميلادي در سازمان ملل) و از كارگزاران سازمان خواسته است كه همواره اين موضع ايران را در نظر داشته باشند. ضمن اينكه كنفرانس ساليانه سازمان ملل درباره هماهنگي در مورد نام‌هاي جغرافيايي نيز هر سال بر نام خليج فارس تأكيد كرده است.

 

.....!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/09ساعت 22:1  توسط آرزو  | 

پارسیان

پارس ها مدتهاي زيادي همانند مادها تحت سلطه آشور بودند؛ يكي از پادشاهان آشور كه در قرن نهم قبل از ميلاد سلطنت داشته ، افتخار مي كند كه 27 نفر از پادشاهان «پارسوآ» را مطيع خود كرده و نيز مشخص شده كه تا سال 667 قبل ازميلاد  پادشاهان پارس دست نشانده آشوريها بوده اند

بعد از پيروزي مادها بر آشور و انقراض دولت آشور شاهان پارس تحت سلطه مادها در آمدند تا زمانيكه «كوروش بزرگ» بر آخرين پادشاه ماد « آستياگ »  پيروز شد و شاهنشاهي خود را بنيانگذاري نمود 

                                                   هرودوت كه شجره نامه هخامنشيان را ذكر كرده پادشاهي آنها را در پارس دانسته و مي نويسد

 پارسها به شش طايفه تقسيم مي شدند(در پست قبلي در مورد آنها توضيحاتي ارائه شد) كه خانواده هخامنشي از نجيب ترين آنها بودند.ولي از دو شاخه بودن آنها ذكري نياورده و كوروش را پادشاه پارس دانسته در صورتيكه حفريات انجام شده در شوش و ايلام نشان مي دهد كه كوروش پادشاه انشان و ايلام بود

 بايد يادآور شد كه پس از «هخامنش» كه سرسلسله اين دودمان است پسرش «چيش پش» به پادشاهي رسيد و پس از فوت او سلسله هخامنشي دو شاخه شده ؛ يكي در پارس و ديگري در انشان و ايلام.

طبق نوشته هاي هرودوت« كوروش بزرگ» پسر «كمبوجيه» و او پسر «كوروش اول» كه از او شاخه اي كه در انشان و ايلام حكومت مي كرد آغاز شده.

داريوش بزرگ در كتيبه بيستون مي گويد:"من نهمين پادشاه از سلسله هخامنشي هستم و هشت نفر قبل از من شاه بوده اند".

كه اگر دو شاخه بودن سلسله هخامنشي را در نظر بگيريم او نهمين شاه است.(ولي بايد یادآور شد كه ويشتاسپ پادشاهي نكرده ، زيرا كوروش پس از پيروزي بر ماد ويشتاسپ را والي پارس كرد و خود را شاه پارس و ماد و ... مي دانست، اما داريوش در كتيبه بيستون ويشتاسپ را هم شاه دانسته)

پادشاه بابل نيز در سالنامه خود آورده كه كوروش پادشاه انشان بود و در هشتمين سال پادشاهي خود آستياگ را شكست داد.

بنابراين شجره هخامنشيان تا داريوش بزرگ اين چنين است:

      شجره نامه هخامنشيان

 (افرادي كه زير نام آنها خط كشيده شده پادشاهي كرده اند.)

  اينكه چه اتفاقاتي رخ داده كه پارسي ها توانسته اند ايلام را تسخير كنند و شاخه اي از سلسله هخامنشي را در آنجا برپا كنند دقيقا مشخص نيست، اما مي توان گفت پس از انقراض دولت ايلام پارسي ها كه از سلطه مادها در پارس ناراحت بودند از جنگهاي آشور با ماد و ماد با سكاها استفاده كردند و ايلام را تسخير نموده و قسمتي از پارسها به آنجا مهاجرت كردند و پادشاهي جديدي را در انشان بنيان نهادند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/30ساعت 16:11  توسط آرزو  | 

هخامنشیان

هخامنشیان (۳۳۰-۵۵۰ قبل از میلاد) نام دودمانی پادشاهی در ایران باستان است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به "هخامنش"می‌رساندند که رییس طایفه‌" پاسارگاد" از طایفه‌های پارسیان بوده‌است. هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر آستیاگ آخرین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.

به قدرت رسیدن پارسی‌ها و سلسله هخامنشی یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است. آنها دولتی تشکیل دادند که دنیای قدیم را به استثنای دو سوم یونان تحت تسلط خود در آوردند. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان می‌دانند.

پارس ها به شش طایفه شهری و ده نشین و چهار طایفه چادرنشین تقسیم شده بودند.

 شش طایفه اول عبارت‌اند از:

 پاسارگادیان، مارافی ها، ماسپی ها، پانتیاله ها، دروسیه ها و گرمانی ها.

 چهار طایفه دومی عبارت‌اند از: داینها، مردها، دروپیک‌ها و ساگارتی ها.

از این طوایف سه طایفه اول بر طوایف دیگر، برتری داشته‌اند و دیگران تابع آنها بوده‌اند.

هرودوت در اين مورد مي نويسد:

"وقتي كوروش براي نخستين بار افرادي را براي جنگ با مادها گرد مي آورد ، فقط سه طايفه از ده طايفه پارسي آمدند.

اين سه طايفه عبارت بودند از:

«مارافيان»،«ماسپيان» و _اصيل زاده تر از همه_«پاسارگاديان» كه هخامنشيان از اين طايفه بودند. سه طايفه ديگر

 وابسته به اين طوايف بودند.

«گرماني»ها،«پانتياله»ها و «دروسيه ها». اين طوايف شهري و يكجانشين بودند.

«گرماني» آشكارا همان«كارماني» است _كه نام شهر و استان «كرمان» از نام آنها گرفته شده_از نظر هرودوت ايالت پارس به سمت مشرق بسيار پهناورتر از استان فارس كنوني بوده است.كارمانيا بعدها خود يك ساتراپي شد و ديگر جزئي از پارس نبود؛ اما وضع اين منطقه در اوايل دوره هخامنشي روشن نيست.

چهار طايفه آنها زندگي شباني داشتند.

اينان عبارت بودند از:

«دائه»ها ، «مارد»ها،«دروپيكي»ها و «ساگارتي»ها."

طايفه مارد به عنوان مردماني تاراجگر و راهزن شهرت بدي داشتند و يكي از مورخين «اسكندر» آنها را غارنشينان ژوليده موي توصيف مي كند كه در كوههاي مرز غربي ايالت پارس زندگي مي كردند.

طايفه ساگارتي بزرگتر و ثروتمندتر بود.

هرودوت مي گويد:

"ساگارتي ها كه به پارسي سخن مي گويند در سال 481 قبل از ميلاد هشت هزار سوار كمند انداز در اختيار «خشايارشا» قرار دادند و جزء ساتراپي چهاردهم در جنوب ايران براي پرداخت خراج بودند ."

«فون گال»،معتقد است كه سه نوع متمايز پارسي را مي توان در رديف نگهبانان نقش برجسته تخت جمشيد تشخيص داد و آنان را به سه طايفه اي كه هرودوت مي گويد مربوط دانسته است.استدلال او بر مبناي نوع كلاه و آرايش گيسو و تجهيزات هر يك از آنهاست و از نظر او آنهايي كه بيشتر به ايلامي ها شبيه هستند بايد «ماسپي»ها باشند و آنهايي كه به شاه نزديكترند «پاسارگادي»ها.

آن چنانكه از متون استفاده مي شود هخامنشي بودن بسيار مهم شمرده مي شده ؛ داريوش بزرگ نيز خود را پارسي و آريايي از تبار هخامنش مي نامد اما نام طايفه خود را يادآور نشده.

چنانكه هرودوت از دو فرمانده در جنگ ليبي نام مي برد كه يكي از طايفه «ماساگارتي» و ديگري از طايفه«مارافي» بوده اند.

پارس‌ها هم‌زمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و اطراف دریاچه ارومیه و کرمانشاه ساکن شدند. برای نخستین بار درسالنامه‌های آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴قبل از میلاد نام کشور "پارسوآ" در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شده‌است. بعضی از محققین معتقدند که مردم پارسوا همان پارسی‌ها بوده‌اند.

طوایف پارسی پیش از این که از میان دره‌های رشته کوههای زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در ناحیه پارسوآ توقف نمودند و در حدود سال ۷۰۰ پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنه‌های کوه‌های بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه‌ای که جزو کشور ایلام بود، مستقر شدند. بعدها با ضعف دولت ایلام، نفوذ طوایف پارس به خوزستان‌ و نواحی مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت و رو به جنوب رفته‌اند.

طبق نوشته‌های هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادیان بوده‌اند که در پارس اقامت داشته‌اند و سر سلسله آنها هخامنش بوده‌است. پس از انقراض دولت ایلام به دست آشور بنی پال، چون مملکت ایلام ناتوان شده بود پارسی‌ها از اختلافات آشوری‌ها و مادی‌ها استفاده کرده و  انشان را تصرف کردند.

پس از مرگ چیش پش، کشورش میان دو پسرش «آریارامنه» پادشاه کشور پارس و «کوروش» که بعداً عنوان پادشاه پارسوماش، به او داده شد، تقسیم گردید. چون در آن زمان کشور ماد در اوج ترقی بود و هووخشتره در آن حکومت می‌کرد، دو کشور کوچک جدید، ناچار زیر اطاعت ماد بودند. کمبوجیه فرزند کوروش بزرگ، این دو کشور  را تحت حکومت واحدی در آورد و پایتخت خود را از انزان(انشان) به پاسارگاد منتقل کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/18ساعت 17:31  توسط آرزو  | 

با سلام خدمت همه دوستان عزیز و تبریک به مناسبت سال نو!

امیدوارم تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و روزهای شاد و زیبایی رو هم پیش رو داشته باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/15ساعت 17:33  توسط آرزو  | 

ديدگاه مراجع عظام تقليد شيعه پيرامون «چهارشنبه‌سوري»

 

            "ستیز من با تاریکی است و برای ستیز با تاریکی شمشیر به روی تاریکی

                                      نمی کشند آتش می افروزند" .

                                                 "اشو زرتشت"
 
 
 
چهارشنبه سوري، سنتي از آتش پرستان قديم!!!
    
 
 
از تمامی هم همیهنان گرامی خواهشمند است حتما مطلب زیر را بخوانند
 
متاسفانه اين مراسم كه همه ساله باعث هدر رفتن سرمايه هاي انساني و اقتصادي زيادي شده، نظم و امنيت عمومي را براي شهروندان مختل و خانواده هاي بي شماري را در آغاز سال نو اندوهگين و داغدار مي نمايد؛ سنتي كاملا غلط و خرافي است كه از هيچ گونه پشتوانه منطقي و عقلي صحيحي برخوردار نمي باشد. متاسفانه برخي آگاهانه يا ناآگاهانه به اسم ترويج و پاسداشت ميراث ها و سنت هاي باستاني، فرهنگ هاي جاهلي كه هيچ گونه جنبه مثبتي در آن وجود ندارد را در بين جوانان گسترش داده و در پشت اين موضوع در صدد ضربه زدن به هويت اسلامي جامعه مي باشند.

 با وجود اقدامات تبليغي كه در رسانه ها و توسط نيروهاي انتظامي براي كاهش خسارات ناشي از اين سنت جاهلي در نظر گرفته شده است اما ريشه كني اين قبيل ناهنجاري ها با كار عميق فرهنگي امكان پذير است.

نظر مراجع معظم: (1)

سوال: خريد و فروش ترقه و انجام چهارشنبه سوري و سيزده بدر به اعتقاد نحسي 13 و احياي مظاهرشان چگونه است؟ متأسفانه اين اعمال مورد تشويق قرار گرفته است؟

حضرت آيت الله العظمی خامنه اي: چهارشنبه سوري و سيزده به در مبناي عقلايي ندارد. (مجموعه استفتائات)

حضرت آيت الله العظمی فاضل لنكراني: در فرض مزبور كه داراي خطرات جاني و مالي است و موجب اذيت و آزار ديگران است و مخالف مقررات و قانون و نظم جامعه است جايز نيست.

حضرت آيت الله العظمی بهجت: اين كارها مشروعيت ندارد.

حضرت آيت الله العظمی تبريزي: هيچ يك از اين امور رجحان شرعي ندارد و تشويق مردم به اين مورد تشويق به دنيا و غافل كردن از آخرت است و اين كه تصور مي كنند اين امور مردم را به حفظ وطن و عزت وامي دارد تصوري باطل است، آنچه مردم را به عزت مي رساند و به حفظ وطن وامي دارد ايمان است و بس.

حضرت آيت الله العظمی صافي گلپايگاني: اشكال دارد.

حضرت آيت الله العظمی سيستاني: اموري كه به جامعه ضرر مي زند و موجب ايذاء مردم است مانند استعمال ترقه و خريد و فروش آن جايز نيست.

حضرت آيت الله العظمی مكارم شيرازي: اين كارها شايسته مسلمان نيست.

در همین راستا و با توجه به تبلیغات گسترده ای که از سوی رسانه های ضد انقلاب، علی الخصوص سایت سازمان منافقین صورت می گیرد، آیت الله العظمی مکارم شیرازی در خلال درس خارج خود در قم به این موضوع پرداخت و خواستار حذف مراسم خرافي چهارشنبه سوري و ممانعت از انجام حركات ناشايست در اين روز شد.

ایشان در ادامه افزودند: متاسفانه در چنين روزي (چهارشنبه سوری) شاهد انجام برخي از حركات ناشايست از سوي قشر جوان هستيم و مسئولان و نهادهاي ذيربط بايد از انجام چنين حركاتي جلوگيري كنند. چهارشنبه سوري يك مراسم خرافي بر گرفته از آيين غلط گذشتگان است و در فرهنگ اسلامي هيچ جايگاهي ندارد. پيامبر گرامي اسلام در بدو آغاز رسالت خود با برخي از سنت‌هاي اعراب جاهلي مخالفت كردند و ما نيز بايد با سنت غلط چهارشنبه سوري مقابله كرده و آن را حذف كنيم. دین مبین اسلام داراي سنت‌ها و آيين‌هاي بسيار خوبي است كه اين آيين‌ها بايد جايگزين آيين غلط چهارشنبه سوري شود. در ايام نوروز كه از اعياد باستاني است، بايد سنت‌هايي همچون ديد و بازديد، صله رحم، كمك به ديگران و … ترويج شود و ما نبايد تسليم سنت‌هاي خرافي گذشتگان شويم. خرید و فروش، حمل و نقل مواد محترقه كه به منجر به ايجاد حادثه و مصدوم شدن ديگران مي‌شود جايز نبوده و منفعت حاصل از آن نيز حرام است.
 
 
 
        
   
 
 
جواب این وبلاگ به سخنان عالیقدران:


دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی
 
 
برگرفته از سایت تابناک
 
 
   
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/25ساعت 18:57  توسط آرزو  | 

مراسم زيباي جشن چهارشنبه سوري

 

لُرْك يا آجيل مشكل گشا:

يكي از مراسم بسيار مورد توجه شب چهارشنبه سوري، تشريفات فراهم آوردن آجيل مشكل‌گشا مي‌باشد، اين آجيل وجهي تمثيلي دارد و هر كس كه مشكل و گرفتاري داشته باشد با تشريفاتي اين آجيل هفت مغز را تهيه و به عنوان نذر و فديه ميان ديگران پخش مي‌كند.

فال گوش نشيني:

فال‌گوش ايستادن نيز امروزه جاي پاي مشخصي در گذشته‌ها دارد بي‌گمان در روزگاران گذشته نه فقط دوشيزگان بلكه كليه جوانان به زير بام‌ها در جاهاي خلوت مي‌ايستاند به اميد اينكه در چنين ايامي كه فروهرها به زمين نزول كرده و ميان خان و مان خود وارد شده‌اند آنان را به نجوا از آينده‌شان آگاه سازند‌. چون بر آن بودند كه ارواح از آينده اطلاع دارند و امروزه اين رسم و سنت به شكل فال‌گوش ايستادن دوشيزگان باقي مانده است.

شال اندازی:

شال اندازی يا شال درکی‌ از رسم‌های بسيار جالب است که در گذشته مرسوم بود. در رسم شال اندازی جوانان شال يا دستمال خود را از منافذ تعبيه شده در سقف اتاق‌ها به داخل آويزان کرده و در اين هنگام در قالب اشعاری به صاحب خانه می‌گفتند: «پر شالمان را نسوزانی» يعنی آن را خالی بر‌نگردانی و يا اشعاری می‌خواندند. صاحب خانه داخل شال گردو، بادام، شيرينی، نخود، کشمش، تخم مرغ پخته می‌گذاشت و می‌گفت: «بالا ببر و بدين ترتيب صاحب شال خوشحال آنجا را ترک می‌کرد.» در بسياری روستاها به ويژه در آذربايجان و مرکز ايران ، پسران جوان از روی بام خانه نامزد خود شال به پايين می اندازند و دختران در گوشه شال ، شيرينی و آجيل و... می گذارند. اين مراسم را شال اندازی می گويند.

 قاشق‌زنی:

رسم ديگر قاشق‌زنی است. بدين گونه كه زنان و  پسران جوان پارچه ای بر سر می‌ كنند، روی خود را می‌گيرند و به  خانه  همسايگان و آشنايان می ‌روند. صاحب خانه از آوای قاشق‌هايی كه به كاسه می‌خورد، در خانه را باز می ‌كند و آجيل چهارشنبه‌سوری، شيرينی، شكلات، نُقل و گاه  پول در كاسه آنها می‌ ريزد.

 مراسم كوزه شكنی :

مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی، كمی نمك به علامت شور چشمی، و یكی سكه به نشانه تنگدستی در كوزه ای سفالین می اندازند و هر یك از افراد خانواده یك بار كوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر، كوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به كوچه پرتاب می كند و می گوید: "درد و بلای خانه را ریختم به توی كوچه" و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می كنند.

خواجه پيروز (آتش افروز):

رسم ديگر خواجه پيروز (آتش افروز) است. «خواجه پيروز» يا واژه معرب « حاجی فيروز» ، از باورهای زيبای گره خورده با نوروز است که ريشه ای بسيار کهن در اين سرزمين دارد. خواجه پيروز ، نامش گواه پيروزی و عنوانش نشان بزرگواری و سروری است. چهره سياه شده خواجه پيروز دليل بازگشت او از جهان مردگان و نيز نماد سياهی زمستان است و لباس سرخ او هم نماد سرخی آتش و آمدن گرما و نيز نماد سرخی گلها و طبيعت زيبای نوروزی است. شادی و پايکوبی او هم به خاطر پيروزی بهار و باز زايی طبيعت و زايش ها و رويش های نوروزی است.  افزون بر اين ها نماد بازگشت ايزد شهيد شونده اسطوره ها و نيز نماد بازگشت سياوش شهيد می باشد و برخی سرخی لباس او را نماد خون آن دانسته اند.

 زنده ياد مهرداد بهار، اسطوره شناس ، در اين باره می گويد: «حاجی فيروز بازمانده آيين ايزد شهيد شونده است و مراسم سوگ سياوش نيز نمودی از همين آيين است. چهره سياه او نماد بازگشت از جهان مردگان و لباس سرخ او نيز نماد خون سرخ سياوش و حيات مجدد ايزد شهيد شونده ، و شادی او شادی زايش دوباره آنهاست که با خود رويش و برکت مي آورند.» 

اين ايزد که به گفته دکتر کتايون مزداپور ، متخصص فرهنگ و زبان های باستانی ايران، معادل «دوموزی» يا «تموزی» بين النهرين است، گونه ای ايزد نباتی بوده که با آمدن او بر روی زمين درختان می توانند شکوفه کنند.

«دوموزی ايزد نباتی است که با رفتن آن به جهان زيرين گياهان خشک می شوند. پس چاره چيست؟ خواهر دوموزی نيمی از سال را به جای برادرش در سرزمين مردگان به سر می برد تا برادرش به روی زمين بازآيد و گياهان جان بگيرند. بالا آمدن دو موزی و رويش گياهان هم زمان با فرا رسيدن بهار و نوروز ما ايرانی هاست. در آن هنگام که دوموزی به همراه مردگان بالا می آيد و سال نو آغاز می شود، ايرانيان نيز به استقبال فروهرهای مردگان می روند و برای روان های مردگان که به خانه و کاشانه خود بازگشته اند، مراسم دينی برگزار می کنند. هم زمان با اين آداب و رسوم، حاجی فيروز با جامه ای سرخ و چهره سياه و دايره زنگی در دست ، فرا رسيدن بهار را نويد می دهد.اين جامه سرخ حاجی فيروز همان جامه سرخي است که بر تن دوموزی کرده اند و وی به هنگام بازگشت به جهان زندگان آن را هنوز بر تن دارد. چهره سياه حاجی فيروز نشان از تيرگی جهان مردگان دارد و دايره زنگی او و نی لبکی که همراه با او می نوازد، همان نی و سازی است که به دست دوموزی داده اند».

مراسم چهارشنبه‌سوري در گيلان يكي از بزرگترين و مهم‌ترين مراسم كهن است كه همه‌ي مردم با اعتقادي بسيار، آن شب را شب برگشت روان درگذشتگان (فروهرها) ،شب درخواست و حاجت و رسيدن به آرزوها مي‌دانند. آنان معتقدند كه روان‌هاي در‌گذشتگانِ نياكانشان در آن شب به خانه‌هاي خود باز مي‌گردند و افراد خانه براي خوشنودي آنان و كمك خواستن از آنان براي بسياري از امور زندگاني و برآوردن نيازها‌، خانه و پيرامون آن را پاكيزه كرده و هفت نوع غذا آماده مي‌كنند. از جمله مراسم ديگر مردم گيلان برافروختن آتش در بلند‌ترين جاي خانه‌، خانه‌تكاني‌، خريد آينه و اسپندِ هفت‌رنگ و گمَج (ظرف سفالي) جستجوكردن چهارشنبه خاتون در آبها، خرس بازي‌، برگذاري مراسم عمو نوروز ، تفأل و فال زني‌، قاشق زني و ... مي‌باشد. شبهاهت بسيار زياد اين مراسم و سنت در اين شب از آذربايجان تا خراسان و از شمال تا جنوب ايران در هر كوي و برزني نشان از ريشه‌ تاريخي و باستاني و اهورايي و ديني اين جشن در ميان ايرانيان باستان و آريايي دارد.

در كردستان و ميان كردها‌، با وضوح بيشتري جشن سوري يا جشن آخر سال در همانندي با جشن سوري باستان و ايام فروردگان باقي مانده است‌. همانندي‌هاي آن به قول آقاي هاشم رضي شگفت ‌آور و موارد آن چنين است كه مراسم در آخرين شب سال برگزار مي‌شود، كه جشن آخرين گاهنبار يا همستپتمدْم  است كه جشن آفرينش انسان مي‌باشد و به نوروز مربوط نيست.اين مراسمبا تاريك شدن آفتاب و با افروختن آتش شروع مي‌گردد . اين آتش را هم، در كوي و برزن مي‌افروزند و به گرد آن شادي و پاي‌كوبي مي‌كنند. و هم به روي بام‌ها مي‌افروزند كه هنوز در ميان زرتشتيان مرسوم است و در شب آخر سال سفره‌ي رنگيني مي‌گستردند با بهترين خوراك‌ها و تشريفات، و لازم بود بوي بهترين خوراك در خانه پراكنده باشد و معتقد بودند و هستند كه روان درگذشته‌گان (فروهرها )‌ به خانه‌هاي خود نزول كرده و از ديدن آن همه نعمت‌و فراواني و پاكيزگيِ بازماندگان شاد مي‌شوند و از اينكه آنان را فراموش نكرده و مراسم و آئين به جاي مي‌آورند،در حق بازماندگان دعاي خير كرده و آنان را نيرو و بركت مي‌بخشند.

 البته همانطور كه مي دانيم چند سالی است که چهارشنبه سوري تقريبا از يک ماه قبل آغاز مي شود و مي رود تا کم کم این سنت ديرين ايراني در هياهوي انفجار ها از بين برود. بيایيد نگذاريم در اثر هيجانات متفاوت اصالت تاريخي این جشن با شکوه از بين برود. در حقيقت دو خطر چهار شنبه سوري را تهديد مي کند يکي خطرات جاني در اثر انفجار و يکي خطر از بين رفتن اين سنت تاريخي.

اميدواريم مردم ما بيشتر با فرهنگ با ارزش خود آشنا شوند و حداقل تعدادي از اين رسوم زيباي قديمي دوباره جايگاه خود را بيابد تا ديگر شاهد آسيب ديدن هيچ كس نباشيم.

با آرزوي اينكه جشن چهارشنبه سوري خاطره انگيز و بي خطري داشته باشيد !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 15:26  توسط آرزو  | 

جشنهای اسفند ماه

                                

                                      « آتش را مي‌ستاييم كه آفريده‌ پاك اهورامزدا مي‌باشد»

۲-جشن سوری یا چهارشنبه سوری

 يکی از جشن های آتش که در ايران باستان به عنوان پيش درآمد يا پيشواز نوروز وجود داشته و آميزه ای از چند  رسم گوناگون می باشد، "جشن سوری" بوده است. "چهارشنبه سوری" يکی از آداب به جای مانده از عهد باستان و ارمغانی برای به جلوه درآوردن نوروز است.  آتش در نزد ايرانيان نماد روشنی ، پاکی ، زندگی ، سازندگی و تندرستی است. چند روز پيش از نوروز مردمانی به نام آتش افروزان که پيام آور اين جشن اهورايی بودند به شهرها و روستاها می رفتند تا مردم را برای اين آيين آماده کنند. آتش افروزان،زنان و مردانی بسيار هنرمند بودند که با برگزاری نمايش های خيابانی،دست افشانی ها،سروده ها و آوازهای شورانگيز به سرگرم کردن و خشنود ساختن مردمان می پرداختند. هدف آنها انتقال نيروی فزاينده و نيک به مردمان برای چيره شدن بر غم و افسردگی بود. آنها که زنان و مردان شادی بخش خوانده می شدند در روزگار ما هنوز نمود کوچکی از خود را زير نام "خواجه پيروز" يا "حاجی فيروز" زنده نگه داشته اند که البته از هنرمندی زن يا مرد آتش افروز در  دوران  گذشته بسيار دور است.

اين آتش ، نماد و نشانه نيروی مهر و نور و دوستی بود. آيين آتش افروزی تا روزگار ما بر جای مانده و نام "چهار شنبه سوری" به خود گرفته است. هرساله در آخرين شب چهارشنبه سال برنامه‌های ويژه اين جشن با تفاوت‌هايی اندک در اغلب نقاط کشورمان برگزار می‌شود. جشن سوری در نخستين پنجه ، پس از 360 روز سال برگزار می شود .واژه "سوری" که به دوره ساسانيان برمی گردد واژه ايست پارسی؛در پهلوی به گونه "سوريک" surik صفت است. چون "سور" sur به معنی "سرخ"و "ايک" ik  پسوند صفت ساز است؛ به معنی "سرخ" و"سرخ رنگ"، و از آن جهت به این جشن سوری گفته اند که عنصر اصلی آن "افروختن آتش" بوده است.

اين آتش را در شب سوری برای گريزاندن سرما و فراخوانی گرما، آن هم بيشتر بر روی بام ها می افروختند که هم شگون داشته و هم به باور نياکانمان،تنوره آتش و دود بر بام ها،فروهرها را به خانه های خود رهنمون می کرده است .

استاد پورداود در اين باره می نويسد :

«  آتش افروزی ايرانيان در پيش از نوروز از آيين های ديرين است ،شک نيست که افتادن اين آتش افروزی به شب آخرين چهارشنبه سال، پس از اسلام رسم شده است. چرا که ايرانيان شنبه و آدينه نداشتند و نيز روز چهارشنبه يا يوم الاربعاء نزد عرب ها روز شوم و نحسی است. آنچه مسلم است چهارشنبه وجود نداشته است چون در تقويم ايران باستان سيستم هفتگی وجود نداشته بلکه هر ماه سی روز بوده و هر روز نامی داشته و هر سال 12 ماه که با اين حساب 5 روز در پايان سال می مانده که به آن خمسه مسترقه يا پنجه دزديده می گويند. روز شمار کنونی پس از حمله اعراب به ايران آورده شده، اما آنچه پیداست نشان از آن دارد که جشن آتش بازی پیش از نوروز در ایران باستان وجود داشته اما با حمله اعراب به ایران و ممنوع شدن این گونه مراسم و سپس آمدن تقویم هفتگی و بعد از آن اعتراض ایرانیان و آغاز دوباره این مراسم،مردم تصمیم گرفتند این جشن را در یکی از روزهای هفته پایانی پیش از نوروز برگزار کنند و از آن جهت که چهارشنبه روز شوم اعراب است،ایرانیان این جشن را در همین شب برگزار می کردند و نام چهارشنبه سوری به خود گرفت».

 برخی عقیده دارند چهارشنبه سوری روزی است که"سياوش" شاهزاده شريف ايرانی شهيد شد و از آنجا که سياوش – چنانچه در شاهنامه ذکر شده طی مراسم ور يا ورنگه يعنی آزمايش ايزدی - از آتش گذشت و پاکدامنی او بر همگان روشن شد؛ آثار و علائم اندکی که از اين جريان تاريخی بر جای مانده می گويد در روز چهارشنبه سياوش به دستور افراسياب کشته شد و فرزند او کیخسرو در اول فروردين 1012 (ق.م) در توران به دنيا آمد و چون ایرانیان سوگواری بر مردگان را جايز نمی شمردند در چهار شنبه آخر سال از روی آتش می پريدند تا ياد آور عفت و پاکدامنی سياوش باشد.

در ايران افزون بر سياوش، ايزد رپيثوين را داريم. به گفته دکتر ژاله آموزگار، «ايزد رپيثوين در آيين زرتشت ايزد موکل بر نيمروز و نگهبان گرماهای روی زمين است و با روشنايی نيز ارتباطی مستقيم می یابد. او سرور تابستان نيز هست که با گرمای زندگی بخش، هستی را به زايايی سوق می دهد. رپيثوين در آغاز زمستان راهی دنيای زيرزمينی می شود. وظيفه او اين است که به ياری چشمه های آب زير زمينی بشتابد و ريشه گياهان را گرم نگاه دارد تا آنها به دليل سرما خشک نشوند و از ميان نروند. بازگشت سالانه رپيثوين در بهار نشانی از پيروزی نهايی است، پيروزی گرما بر سرما، روشنی بر تاريکی و نيکی بر بدی. از اين رو، رپيثوين سرور نيکی ها نيز هست تا زمانی که نيروی بدی برای هميشه از ميان برود و فرمانروايی جاودانه اهورا مزدا بر جهان آشکار شود. »

در بسياری از نقاط ايران، اعتقاد بر اين است كه بايد چهارشنبه‌سوری از خانه بيرون رفت و همراه بقيه مردم جشن گرفت و شاد و سرخوش بود تا سال جديد سالی شاد و پر از پیروزی باشد. برگزاری چهارشنبه سوری، که در همه شهرها و روستاهای ايران سراغ داريم، بدين صورت است که شب آخرين چهارشنبه سال ( يعنی نزديک غروب آفتاب روز سه شنبه )، بيرون از خانه، در فضايی مناسب، آتشی می افروزند، و اهل خانه، زن و مرد و کودک از روی آتش می پرند و با گفتن : " زردی من از تو، سرخی تو از من "، بيماری ها و ناراحتی ها و نگرانی های سال کهنه را به آتش می سپارند، تا سال نو را با آسودگی و شادی آغاز کنند.

 زرتشتيان چون آتش را پاک و جلوه اي از فروغ اهورامزدا می شمارند عموما از خواندن شعرهايی چون "زردی من از تو..." می پرهيزند و می خوانند :" غمم برو شادی بيا..." و هيچ گاه ناراحتی و بيماری خود را به آتش نمی دهند و پریدن روی آتش را مناسب نمی دانند.

در پايان بايد يادآور شد که عده اي از علما و روحانيون(به ويژه ايراني) با برگزاري چنين جشنهاي که ريشه در قبل از اسلام دارد، مخالفت كرده و آن را براي جامعه اسلامي خطرناک(!!!) مي دانند؛ به عنوان مثال مي توان از اظهارات آيت الله لطف الله صافي گلپايگاني که نسخه اي از آن در تاريخ 24 اسفند 82 به ايرنا مخابره شده بود مطالبي را خاطر نشان کرد:

«برادران و فرزندان علي(ع)! ودختران فاطمه!

 چنانکه مي دانيد امسال (1382)مراسم چهارشنبه سوري با ماه محرم و شب و روز 25محرم الحرام مقارن شده است بنابر اين از عموم مسلمان مخصوصآ شيعيان انتظار مي رود که تنفر خود را از مراسم و جشنها و فرهنگ خرافي (ايران باستان) جاهليت آشکار و اعلام دارند ؛همچنين در بخشي از بيانيه آمده بود که چهارشنبه سوري مناسب با شأن، مقام،درک و معرفت مردم شريف و مسلمان ايران نمي باشد و اينها در گوشه و کنار دنيا با زنده کردن اين مراسم در ايران و... به بهانه برگزاري مراسم خرافي جاهليت باستاني سعي در ضربه زدن به اسلام(نه فرهنگ عربي حاکم!) دارند و آنهاي که در چنين مراسمي شرکت مي کنند از افراد نادان و نا آگاه و بي اطلاع جامعه مي باشند.»

ولي بايستي يادآوري نمود که يکي از دلايل مخالفت با چنين جشنهاي( جدا از دلايل سياسي روز و زمانه) بر افروختن آتش مي باشد و چنين تصور مي شود که آنان با پريدن از روي آن و خواندن اشعاري از آتش استمداد جُسته و گويي آتش را پرستش مي نمايند؛ در حالي که آتش خود يکي از چهار عنصر آب ،باد و خاک که همگي مخلوق اهورامزدا بوده ، مي باشد و علت مقدس بودن آن جدا از دلايل فلسفي، پاک بودن و داشتن خاصيت پاک کنندگي و روشني بخش بودن آن مي باشد و به صراحت مي توان گفت که ايمان ايراني با آن حرارت و پرتو افکني بيشتري پيدا خواهد کرد.چنانکه يکي از راههاي ور نيرنگ(آزمايش قضايي داوري به منظور اثبات راستي و حقيقت)بوسيله ي آتش بوده است.

بي گمان از تأثير و همچنين کاربرد عناصر چهار گانه ايراني و زرتشتي بر فيلسوفان يوناني بطوريکه عده اي جهان را از آب،و عده اي ديگر جهان را متشکل از آتش و انکسيمنس جهان را از هوا(باد) دانست و اعلام نمود که انگار جهان نفس( مشتقات باد) مي کشد، وفلسفه ي آتش و گناه در يهود،مسيحييت و اسلام و قرآن نمي توان چشم پوشيد؛در جاي جاي قرآن نيز از مقدس بودن آن نامي به ميان آمده است بطوريکه خداوند خود را نور دانسته و حضرت موسي ذات باريتعالي را به صورت پرتوي سوزان و البته نوراني از نور و آتش ملاقات نموده است . و از آنجا که آتش نيز چون ساير مخلوقات اهورايي تحت فرمان خداوند قرار دارد و نه جدا از خداوند ( چنانکه در داستان افکندن ابراهيم به آتش به فرمان الهي به گلستاني تبديل گشت و ...) بنابراين دليلي بر ترس و بدبيني با انگيزه هاي زود گذر سياسي وجود نخواهد داشت.

البته اين جشن مراسم ويژه ديگري نيز دارد كه در پستهاي آينده به آن مي پردازيم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/20ساعت 16:53  توسط آرزو  | 

جشنهای اسفند ماه

 

                                    سپنتا آرميتي

 

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، ايرانيان به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه متاسفانه ما با فرهنگ باستاني خود بخوبي آشنا نیستيم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است.

 جشنهاي اسفند ماه

در دوازدهمين ماه سال، يعني اسفند ماه، از دوران باستان تاكنون دو جشن مهم وجود داشته است كه امروزه نيز كم و بيش اين جشنها وجود دارد.

اين جشنها شامل جشن سپندارمذ (روز عشق، روز زن) و چهارشنبه سوري يا جشن سوري است.

 1-جشن سپندارمذ

اين جشن به مناسبت گراميداشت صفت پاك و ارزشمند «سپنته آرمئيتي» از سوي ايرانيان برگزار ميگردد. «سپنته آرمئيتي»  يا سپندارمذ يا اسفند امروزي، نام چهارمين امشاسپند و نام پنجمين روز هر ماه است، كه در نقش مادي خود، نگهبان زمين شناخته مي شود. در پنجمين روز از ماه اسفند در دين زرتشت، به دليل برخي از ويژگيهاي مشترك زمين با زن همچون آفرينندگي و زايندگي، اين روز به نام «زن و«زمين» نامگذاري شده است.
 «سپندارمذ» فرشته و ايزد بانوي اسفند ماه است. سپندارمذ در عالم مينوي نشانه ي مهر ، بردباري و تواضع اهورامزدا است و روي زمين،فرشته موكل بر زمين پاک و زن درستكار است. به اين سبب او را مونث و دختر اهورامزدا دانسته اند. او موظف است زمين را خرم و پاك و بارور نگاهداري کند. به اين جهت هر كس به كشت و كار و آباداني بپردازد،خشنودي سپندارمذ را فراهم كرده است. در اساطير آمده است كه اين فرشته بود كه براي «آرش کمانگير» تير حاضر كرد و وي را امر كرد كه براي تعيين مرز ايران و توران كماني برگزيند.
در كتاب هاي مربوط به دين زرتشتيان آمده است: «سپنته آرمئيتي، فروزه اي است با ويژگي هاي زنانه و مادرانه يعني مهر و عشق بي پايان و تواضع و فروتني كه به راستي زمين نمادي نيكو بر آن است.»
اين واژه يكي از فروزه هاي اهورايي است كه انسان نيز مي تواند آن را در خود پرورش دهد. در اين روز مادران از فرزندان خود و زنان از مردان پيشكش هايي دريافت مي كنند و زنان نيكوكار، پاكدامن و پرهيزگار مورد تشويق قرار مي گيرند.

"كتايون مزداپور" دكتراي زبان و ادبيات باستاني در باره سپندارمذ معتقد است :چند هزار سال قبل از ميلاد مادر -خدايي وجود داشت كه حامي زمين خوانده مي شد.سپندارمذ شكل جديدي از آن مادر- خداست. اسفندگان در فرهنگ زرتشتي يعني روزي كه متعلق به اين فرشته است و اين روز به نام روز "زن" در كتاب ابوريحان بيروني هم آمده است. در زمانهاي گذشته در اين روز زنان كار خانه را تعطيل مي كردند و اداره امور منزل بر عهده مردان بود . به همين جهت اين روز را "جشن مزدگيران " مي گفتند و مردان به زنان مزد يا هديه مي دادند.
مزداپور در ادامه مي افزايد: در اين روز معمولا اهالي منزل زودتر از خواب برمي خيزند وخانه را آب و جارو مي كنند . بر پاشنه هاي در منزل ، آويشن مي ريزند و با پختن آش و سيروگ (نان مخصوص زرتشتي ) اين جشن را برگزار مي كنند. از ويژگي هاي اين جشن، استراحت كامل زنان از كار و تلاش و كوشش و فرمانبرداري كامل مردان از زنان است. در اين چند روز به پاس تلاش يك ساله زنان، مردان وظايف ايشان را بر دوش گرفته و با اين كار، فعاليت هاي يك زن را تجربه مي كنند و در عين حال در اين روز هديه دادن به زن خانه از آداب و رسوم اصلي اين جشن به شمار رفته است.

دكتر «كورش نيكنام» دكتراي فلسفه ي زرتشت در اين مورد با اشاره به مقام والاي زن در فرهنگ ايران باستان گفت: در آيين زرتشت، 29 بهمن، پنجمين روز از ماه اسفند كنوني محسوب مي شود و در اين آيين هر روز با عنواني خاص نام گذاري شده است. همچنين نام 12 ماه نيز در بين نام هاي 30روزه وجود دارد و نام هاي دوازده گانه ماه با دوازده ماه از اسامي روزها مشترك هستند كه در هر ماه زرتشتيان برابر شدن روز و ماه را جشن مي گيرند.
نيكنام در مورد نامگذاري روز زن در آيين زرتشت مي گويد: در دين ما، روز سپندارمذ (روز آرمان مقدس) به عنوان روز ايثار، فداكاري، فروتني و از خودگذشتگي نامگذاري شده است و از آنجا كه اين احساس پاك بيشتر در وجود و سرشت زنان يافت مي شود، در پنجمين روز اسفند در آئين زرتشتي، مقام والاي زن و مادر گرامي داشته مي شود.
براساس سنتي باستاني، مردان و فرزندان زرتشتي در روز سپنته آرمئيتي كه مظهر "ايمان، مهر و محبت و حامي زنان نيك" است، به همسران و مادران خود هدايايي تقديم مي كنند و برگزاري مراسم جشن و سرور در اين روز ضروري است. به اين ترتيب از محبت و مهرباني زنان سپاسگزاري مي شود. در اين روز خاص همچنين انجام كارهاي خانه بر عهده مردان است و زنان با پوشيدن لباس هاي نو، مورد تكريم قرار مي گيرند. در مراسم جشن اسفندگان در آيين زرتشت همچنين زنان پاكدامن و پرهيزكار كه به تربيت فرزندان نيك پرداخته اند و اين فرزندان به عنوان شخصي نيك شناخته شده اند، تشويق مي شوند.
موبد زرتشتيان اصفهان(بهزاد نيکدين) مي گويد : "سپندارمذ" فرشته پاسبان زمين و حامى زنان درستکار و پارسا و شوهر دوست است .
از دوران گذشته "روز سپندارمذ" در اين ماه به عنوان روز عيد زنان نامگذارى شده و مردان به زنان خويش بخشش مي نمودند و هنوز اين رسم در ميان زرتشتيان باقى مانده است .
روز "سپندارمذ" که واژه اوستايى آن "سپنته آرميتى" است به معنى «تواضع مقدس» مى باشد و فرشته سپندارمذ در عالم معنوى مظهر عشق و محبت و تواضع بوده و در عالم مادى، نگهبانى زمين با اوست .
"امشاسپندان " به عنوان شش فرشته مقرب الهى به دو جنس مرد و زن تقسيم شده اند که برابرى در نزد آنان حفظ شده است . «وهومن»،«ارديبهشت» و«شهريور» به عنوان نماد مردانه و «سپندارمذ» ، «خورداد» و «امرداد» به عنوان نماد زنانه شناخته مى شوند. وى سپندارمذ را جنس زنانه برجسته عنوان کرد و افزود : پاکدامنى و فروتنى اين فرشته نمادى از ويژگى زنان است .

 چرا برگزاري جشن ها براي زرتشتيان اهميت زيادي دارد؟

 دين زرتشت، دين و آيين هاي شادماني ست و وظيفه شاد بودن و نشاط داشتن از بايسته هاي ديني است. بنابراين به مناسبت هاي گوناگون تاريخي، ديني و رويدادهاي طبيعي از گذشته هاي دور در سنت ايرانيان جشن هايي شكل گرفته است. كلمه جشن از واژه «يزت» به معناي نيايش كردن و سپاسگزاري از اهورا مزدا آمده است. در كتاب «آثارالباقيه» به نقل از ابوريحان بيروني آمده است كه: «شمردن شمار جشن هاي ايران همانند شمار كردن آبگذرهاي يك سيلاب غيرممكن است.». ايرانيان باستان عقيده داشتند كه شادى از بخشش هاى اهورايى و اندوه از پديده هاى اهريمنى است. آنان غم را نمى شناختند و حتا در سوگ كسى نيز به اندوه نمى نشستند و شيون و زارى را گناهى بس برزگ مى شمردند، از اين رو مى كوشيدند تا هميشه شاد باشند و در هر فرصتى جشنى سزاوار مى آراستند و با گرد هم آيى به شادمانى و سرور مى پرداختند...

جشن سپندارمذ ، روز مهر ، روز زمين و عشق، روز مادر ، پنجمين روز از ماه اسفند بر تمام مادران مهربان ايراني شاد باد.

برگرفته از وبلاگ آئینهای تاریخی ایرانیان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/05ساعت 19:18  توسط آرزو  | 

جشنهای بهمن ماه

 

                                  وهومن(بهمن)

 

 ۳-جشن آبریزگان

سومين جشن مربوط به ماه بهمن جشن آبريزان است كه در30بهمن ماه بر گزار مي شده است. در اين روز مردم روي هم آب مي پاشيدند و به وسيله اين عمل از خدا مي خواستند باران بيايد.

كريستن سن مي نويسد:

 بيروني مبدا اين جشن را به يكي از حوادث عهد ساسانيان مربوط مي نمايد از اين قرار كه مي گفتند در زمان پيروز مدت مديدي خسكسالي پيش آمد شاه به زيارت آذر خوره رفت و دعا كرد تا آن آفت را خداي تعالي دور گرداند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/29ساعت 17:1  توسط آرزو  | 

راهنمای نام گزینی

سازمان ثبت احوال كشور در سايتش بخشي به نام راهنماي نام گزيني قرار داده كه مي تونيد اونجا اسم مورد نظرتون رو بنويسيد و معني، عربي يا فارسي بودن و فراوانی اين اسم رو  ببينيد.

روي لينك زير كليك كنيد.

 

راهنمای نام گزینی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/17ساعت 22:29  توسط آرزو  | 

عكسهايي از برگزاري جشن سده در كرمان در سالهاي گذشته

  

                                                    

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/09ساعت 17:53  توسط آرزو  | 

جشنهای بهمن ماه

                          ستایش پاک تو را باشد ، ای آتش پاک گهر
                                 ای بزرگ­ترین بخشوده­ اهورامزدا
                             ای فروزنده­ای که در خوری ستایش را
                      می­ستاییم تو را ، که در خانه­مانمان افروخته­ای...

                                                            (اوستا - آتش نیایش)

۲-جشن سده

"جشن سَده"، یکی از جشن‌های همگانی ایران باستان، در آغاز شامگاه آبان روز از بهمن ماه (دهم بهمن‌ماه) با افروختن هیزمی که مردم، از صبح بر بام خانه خود یا بر بلندی کوهستان گرد آورده‌ اند، آغاز می‌شود. جشن سده یکي از جشنهاي ملی ایرانیان است و وابسته به هیچ دین و مذهبی نیست.

جشن سَـدَه بزرگترین جشن‌ آتش و یکی از کهن‌ترین آیین‌های شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه، همه مردمانِ سرزمین‌های ایرانی بر بلندای کوه‌ها و بام خانه‌ها، آتش‌هایی برمی‌افروخته و هنوزهم کم ‌وبیش برمی‌افروزند. مردمان نواحی مختلف در کنار شعله‌های آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانه‌های گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را می‌کنند. همچنین در برخی نواحی، به جشن‌خوانی، بازی‌ها و نمایش‌های دسته‌جمعی نیز می‌پردازند.

امروزه این مراسم در میان روستانشینان شمال شرقی کشور مانند آزادوَر و روستاهای دشت جوین با نام"سَرِه "، در بخش‌هایی از افغانستان و تاجيكستان با نام "خِـرپَـچار" ، در اراك با نام‌" جشن چوپانان" ،در دليجان با نام  "هَله هَله" و در خمين با نام"کُـرده"، و در میان برخی روستانشینان و عشایر لرستان، کردستان، آذربایجان و کرمان برگزار مي شود.در فراهان و سنگسر سمنان، چهار روز پیش و پس از سده را "چاروچار" و سردترین شب زمستان می­دانند

داستان پدیدآمدن آتش و بنیان جشن سده در شاهنامه به این گونه آمده ‌است که هوشنگ با چند تن از نزدیکان از کوه می‌گذشتند که مار سیاهی نمايان شد. هوشنگ سنگ بزرگی برداشت و به سوی مار پرتاب کرد. سنگ به کوه برخورد کرد و آتش از برخورد سنگ‌ها پديد آمد.

برآمد به سنگ گران سنگ خرد                          هم آن و هم اين سنگ گرديد خرد

فروغي پديد آمد از هر دو سنگ                          دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

جهاندار پيش جهان آفرين                                  نيايش همي كرد و خواند آفرين

كه او را فروغي چنين هديه داد                          همين آتش آنگاه قبله نهاد

بگفتا فروغي است اين ايزدي                              پرستيد بايد اگر بخردي

يكي جشن كرد آن شب و باده خورد                    سده نام آن جشن فرخنده كرد

وجه تسميه نام سده

ابوريحان بيروني مي نويسد:

«سبب نام اين جشن به سده اينست كه از آن تا نوروز پنجاه روز است و پنجاه شب و اگر روز و شبها را جداگانه بشمارند، ميان آن و آخر سال عدد صد بدست مي آيد و برخي گويند علت اين نامگذاري اينست كه در اين روز زادگان كيومرث(پدر نخستين) درست صد تن شدند و يكي از خود را بر همه پادشاه كردند.»

دهخدا مي نويسد:

«وجه اشتقاقي كه صحيح تر بنظر مي رسداينست كه جشن سده كه در دهم بهمن گرفته مي شد درست صد روز بعد از آغاز زمستان پنج ماهه بود (همانطور كه مي دانيم ايرانيان باستان سال را به دو فصل تابستان هفت ماهه و زمستان پنج ماهه تقسيم مي كردند) و نام سده اشاره به گذشتن صد روز از آغاز زمستان دارد.»

 برگزاري جشن سده در دوره هاي مختلف

برگزاري اين جشن را مي توان به دو دوره تقسيم كرد:

1-       در دوره پيش از اسلام: درباره چگونگي و زمان برگزاري اين جشن در دوران پيش از اسلام خبري در دست نيست ولي همانطور كه گفتيم فردوسي برگزاري آنرا از زمان هوشنگ پادشاه پيشدادي مي داند.

ابوريحان بيروني اين جشن را به فريدون نسبت مي دهد .همچنين رسمي شدن اين جشن را به اردشير بابكان منسوب مي كند.به غير از ابوريحان هيچ كس به شيوه برگزاري اين جشن اشاره اي نكرده.

او در آثارالباقيه مي نويسد:

«ايرانيان در شب جشن سده دود بر مي انگيزند تا دفع مضرات كنند.افروختن آتش در اين شب و راندن حيوانات وحشي و پرانيدن مرغان در ميان شعله و نوشيدن شراب و تفريح نمودن در گرد آتش جزو رسوم پادشاهان بوده است.»

2-       در دوره بعد از اسلام:مورخان و نويسندگاني مانند بيروني،بيهقي و ...از شيوه برگزاري جشن سده در دوران غزنويان،سلجوقيان،خوارزمشاهيان و آل زيار و... تا دوره مغول بسيار نوشته اند.البته آنها فقط به برگزاري اين جشن در دربار پادشاهان اشره كرده اند و هيچ اشاره اي به برگزاري در ميان مردم نشده است.

پس از دوران مغول و صفويه سند و مدرك و نوشته اي از برگزاري جشن سده در دربار و حكومت وجود ندارد ولي برگزاري آن بصورت پراكنده در مازندران،كردستان، كرمان،يزد، سيستان و بلوچستان،لرستان، خراسان و نواحي مركزي ايران گزارش شده است.

و همانطور كه گفتيم الآن نيز اين جشن در بعضي مناطق با شكوه فراوان برگزار مي شود.

     

                           جشن سده،زادروز آتش خجسته باد. 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/09ساعت 17:46  توسط آرزو  | 

جشنهای بهمن ماه

در بهمن ماه سه جشن در ايران باستان برگزار مي شد.اين جشنها شامل جشن بهمنگان در دوم بهمن كه بدليل برابري نام روز و ماه برگزار مي شد،جشن سده در دهم بهمن و جشن آب ريزان در سي ام بهمن است.

۱. جشن بهمنگان

در سنتهاي ايرانيان قديم روز دوم بهمن ماه را كه به نام امشاسپند "بهمن" و همنام ماه بهمن بود جشني برپا مي كردند كه به آن "بهمنگان" يا "بهمنجه" مي گفتند.

امشاسپند"بهمن" نخستين زاده اهورامزدا و از بزرگترين امشاسپندان است و نقش مشاور را در اعتقادات ديني زرتشت به عهده دارد.در اوستا بصورت"Vohumana"و در زبان پهلوي بصورت"Wahman"و در زبان فارسي"بهمن" يا "وهمن" گفته مي شود.

در كتاب يشتها در مورد بهمن آمده است:

«اگر چه او پشتيبان حيوانات سودمند در جهان است اما با انسان نيز سر و كار دارد.بهمن بود كه آشكارا در برابرزرتشت نمايان شد و اوست كه گزارش روزانه از انديشه و گفتار و كردار مردم تهيه مي كند.پس از مرگ، بهمن، روان پارسايان را خوش آمد مي گويد و او را به بالاترين قسمت بهشت رهنمون مي سازد.»

ديوان يا اهريمناني كه بهمن با آنها مخالف است عبارتند از:

" ايشمه" يا "خشم" ، "آز" يا "غلط انديشي" ، و بالاتر از همه " آكه منه" يا " اكومن" به معناي" انديشه بد" يا "بي نظمي".

امشاسپند بهمن پيام آور زندگي و دارايي است و با حضور مداوم او سود زيادي حاصل مي شود.

 

بنابر نوشته ابوريحان بيروني رسم ايرانيان در اين روز چنين بوده است:

«ايرانيان در اين روز بهمن سفيد(گياهي كه در خراسان و بعضي نقاط ديگر ايران مي رويد) با شير خالص و پاك مي خورند و مي گويند حافظه را تقويت مي كند  و فراموشي را از بين مي برد.»

پختن نوعي آش در اين روز مرسوم بوده كه در آن از انواع نباتات و گوشت حيوانات حلال گوشت استفاده مي شده است با توجه به اينكه امشاسپند بهمن در جهان نگهبان مردم و حيوانات سودمند است به نظر مي رسد كه اين باور در ضمير ناخودآگاه جمعي مردم نيز وجود داشته است و به همين جهت اين نوع خاص از غذاها كه در جشن هاي ديگر مشاهده نمي شود در اين جشن طبخ شده و در دسترس همگان قرار مي گرفت. خوردن گياهي به همين نام (بهمن) كه باعث تقويت حافظه مي شود نيز بي ارتباط با اين امشاسپند نيست چرا كه حافظه در ارتباط با انديشه و قوه تفكر آدمي است.

به هر حال از لحاظ كاربرد اجتماعي، اين جشن نيز مانند جشنهاي ماهييانه ديگر، همياري مردم با يكديگر، اظهار شادماني ،نواختن موسيقي و خوشحالي و نشاط همگاني را در بر داشته است.

كه متاسفانه اين جشن نيز مانند بيشتر جشن هاي زيباي ايراني به دست فراموشي سپرده شده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/04ساعت 23:31  توسط آرزو  | 

زبان

هنوز كتيبه اي كه مشخص كننده زبان مادها باشد بدست نيامده، اما بعضي معتقدند كه زبان مادها و پارسها يكي بوده، زيرا بيشتر كتيبه هاي هخامنشيان به زبان پارسي بوده و اين دو قوم نيز در همسايگي هم بوده اند و اگر زبان مادها با زبان پارسي قديم يا هخامنشي تفاوت داشت كوروش و داريوش در كتيبه هاي خود كه به سه زبان"پارسي، آشوري و ايلامي" است زبان مادي را نيز مي افزودند تا بخشي از مردم كشور،خود قادر به فهم آن نوشته ها باشند،بهمين دليل زبان مادي را همان زبان پارسي باستان يا لهجه اي از آن مي دانند .

دارمستتر معتقد است كه زبان اوستايي همان زبان مادهاست، هرچند مدارك مستندي براي اثبات اين موضوع در دست نيست.

 خط

مادها تا زماني كه تحت امر آشور بودند داراي خط مستقلي نبودند اما توانستند خط ميخي را از همسايگان خود از جمله ايلامي ها اقتباس كنند.اينكه مادها چه مدت از اين خط استفاده كردند مشخص نيست اما هنگام تشكيل حكومت مادها اين خط در حال گسترش و اصلاح بود.مادها اين خط را از شكل صوتي و علامتي به صورت الفبايي درآوردند و سپس اين خط بوسيله ساير ايرانيان تكميل شد.

اختراع الفباي مادي را مي توان نتيجه افزايش نياز به نوشتن و گسترش آموزش بين طبقات مردم دانست، زيرا اگر نوشتن فقط در اختيار عده خاصي بود اختراع و تكميل الفبا به سختي امكان پذير بود.

الفباي ميخي مادي داراي 42 حرف بود كه 36 حرف اصلي آن بر مبناي حروف ميخي آشوريان ساخته شد.5 حرف نيز جزو حروف صدادار بود.الفباي مادي تحولي در خواندن و نوشتن ايجاد كرد و نوشتن را نسبت به گذشته ساده تر كرد.با اين كار خط تصويري از دور خارج شد و الفباي ميخي جاي آنرا گرفت.اين خط اگر چه از لحاظ نگارش آسانتر از خط تصويري بود ولي چون اين علامتها را نمي توانستند روي پاپيروس يا پوست بنويسند، بر روي سنگ و فلزات و لوحهاي گلي مي نوشتند، بهمين دليل و همينطور شكل خشن و كلمات حجيم، اين خط  در دوره هاي بعد از رونق افتاد و كم كم به فراموشي سپرده شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/27ساعت 21:49  توسط آرزو  | 

كيش

اعتقادات ديني مادها را مي توان به دو دوره تقسيم بندي كرد:

1.       دوره قبل از قرن هفتم پيش از ميلاد

2.       از آغاز قرن هفتم پيش از ميلاد به بعد

 

اين قوم همانند اقوام آريايي ديگر آب،آتش،باد،خاك و... را مي پرستيدند ولي بعلت همجواري با اقوام غيرآريايي سحر و جادو به آئين آنها راه يافت و بعضي از اين آئين ها را تقليد و اقتباس نمودند.اما بعد از هزاره اول قبل از ميلاد،آئين مادها دگرگون شده و اصلاحاتي در آن ايجاد شد.البته در آن زمان ايرانيان داراي آئيني چون مهرپرستي بودند كه تا مدتها بعد رواج داشت ولي پس از تشكيل حكومت مادها، كيش زرتشت درميان ايرانيان در حال شكل گرفتن بود. قبل از رواج دين زرتشت، مغان و روحانيان وظيفه انجام مراسم ديني را بر عهده داشتند.اما معني "مغ"در قبل و بعد از رواج دين زرتشت يكي نبود.بعد از رواج دين زرتشت كه اعتقادات مادها تحت تاثير تعاليم زرتشت قرار گرفت كلمه مغ مترادف شد با" كاهن زرتشتي" اما قبل از آن مغان به اموري مانند حل مشكلات اجتماعي،اجراي مراسم ديني و قرباني نيز مي پرداختند.

برخي معتقدند كه شايد كيش هرمزپرستي در ميان مادها رايج بوده اما مغان آنرا آلوده به خرافات كرده و زرتشت خواسته آنرا اصلاح كند،ولي مغها با او مخالفت كرده و او را مجبور به هجرت كرده اند.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 16:41  توسط آرزو  | 

اقتصاد

اقتصاد جامعه مادي بر كشاورزي با آبياري مصنوعي استوار بود.آنها به پرورش دامهاي اهلي،گوسفند،شتر دو كوهان و اسب نيز مي پرداختند.برخي نيز اشيا و وسايل مورد نياز جامعه را مي ساختند و به اين صورت روزگار مي گذراندند.وفور ظروف سفالي و اشيا فلزي به دست آمده نشانه توليد انبوه و بيانگر مبادلات و نحوه كسب و كار آنهاست.معاملات روزانه و تجاري بصورت پاياپاي انجام مي شد و هر كس در ازاي انجام خدمت جنس دريافت مي كرد و در معاملات هيچ پول يا سكه اي وجود نداشت.

در سرزمين ماد اميران و بزرگاني زندگي مي كردند كه داراي املاك و زمينهاي زيادي بودند و بر روستائيان حكومت مي كردند.اين اميران درآمد خود را از املاكشان تامين مي كردند به اينصورت كه براي شكار،صيد و... عوارض وضع مي كردند.

اوضاع اقتصادي مادها پس از تشكيل حكومت دگرگون شد.قبل از آن اقتصاد شكل سنتي و اشتراكي داشت به طوريكه حاصل زحمات بردگان و روستائيان

از آن مالكان و اميران بود.ولي بعد از آن همراه با ايجاد طبقات اجتماعي و حقوق متفاوت بين افراد،اقتصاد جامعه نيز تقسيم بندي شد، كارها و پيشه ها از هم جدا شدند و منابع كسب درآمد افزايش يافت و مردم با رضايت بيشتري در فعاليتهاي اجتماعي شركت مي كردند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 16:28  توسط آرزو  | 

تشكيلات حكومتي

قبل از وحدت قبايل ماد، تشكيلات آنها بصورت عشيره اي و ملوك الطوايفي بود.هر قسمت از سرزمين آنها به دهها نقاط مسكوني تقسيم مي شد كه هر قسمت داراي فرمانرواياني كوچك بودند و حدود نفوذشان در همان ناحيه بود.اما پس از اتحاد قدرت در دست دولت مركزي جمع شد.اين اتحاد در مقايسه با تمدهاي ديگر مانند سومريان و مصريان آهنگ كندتري داشت كه بدليل تركيب اجتماعي و شرايط اقليمي و اوضاع طبيعي اين سرزمين بود.

خشكي آب و هوا باعث تراكم جمعيت در كنار رودخانه ها و درياچه ها بود و اين باعث مي شد دهكده ها جدا ازهم و عشيره ها نيز از استقلال در اوضاع سياسي برخوردار باشند.

با تشكيل حكومت ديااكو نظام اجتماعي و سياسي تغيير يافت . به گفته هرودوت پادشاهان ماد گرايش به استبداد داشتند و بهمين دليل نظام برده داري رواج يافت.به علت اينكه تشكيلات اجتماعي آنهاهنوز شكل نگرفته بود سازمان دولتي استواري نداشتند.پس از ديااكو كه پسرش فرورتيش به حكومت رسيد  بدليل درگيري با دولت آشور فرصت چنداني براي سر و سامان دادن به تشكيلات حكومتي كشور نداشت، اما در زمان هوخشتره چون او عامل موفقيت ماد را در منسجم كردن قوا و تشكيلات كشور مي دانست تا اندازه اي به اين موضوع توجه شد و همانطور كه مي دانيم او پيروزيهايي در جنگ با دشمنان بدست آورد و پارسيان را نيز به اطاعت از خود واداشت. به همين دليل پادشاهي ماد در 650 قبل از ميلاد داراي تشكيلات بزرگي شد و بواسطه اين اقتدار توانست بسياري از قبايل قدرتمند را مطيع خود كند.

ويژگيهاي اجتماعي

خانواده بصورت پدر سالاري اداره مي شد. از مجموع چند خانواده تيره و از چند تيره عشيره تشكيل مي شد كه در محلي بنام دهكده يا ولايت زندگي مي كردند.از جمع عشيره ها قبيله و از جمع قبیله ها كشور بوجود مي آمد.سالمندترين فرد بعنوان رئيس عشيره انتخاب مي شد.عشيره ها زندگاني سياسي و اجتماعي مستقلي داشتند، هنگامي كه جامعه طبقاتي شكل گرفت همين رئيسان بعنوان اشراف و طبقه حاكم محسوب مي شدند.

تحولات جامعه ماد را از آثار بجا مانده از تمدن آنها مي توان حدس زد.وجود دژها و قلعه هاي سنگي از جنگهاي مداوم حكايت دارد. اين امر موجب ايجاد تغييرات عميقي در جامعه ي ماد شد و علاوه بر اينكه زمينه ي اتحاد قبايل را فراهم كرد، باعث انسجام دروني عشيره ها نيز شد. مادها كه تا پيش از اين از هم جدا زندگي مي كردند با احساس خطر از طرف دشمن و براي دفاع از خود شروع به ساخت و زندگي در دژهاي محكمي نمودند كه اين نوع زندگي باعث ايجاد تحولات جديدي در جامعه شد، از جمله تقسيم بندي در مشاغل.همچنين وجود اين قلعه ها از جهتي نشانه ي پيدايش اختلاف سطح ثروت و جنگهاي بين حاكمان و دولتهاي كوچك بود

در اين زمان جامعه ي مادي با داشتن زمينه هايي از قبيل تجزيه پيشه ها، وجود شغل هاي دائمي و جنگ و جدال ها داراي وضعيتي بود كه باعث ايجاد جامعه ي برده داري شد. نظام برده داري و تضاد طبقاتي جامعه را ميتوان در گسترش و پيشرفت كشاورزي و دامداري كه به دنبال آن نيز به نيروي انسان و بردگان نياز بود ريشه يابي كرد.جنگ ها و لشكر كشي ها از جمله عواملي هستند كه در ايجاد بردگي موثر بودند.

از نظر تاريخي روند شكل گيري سازمان اجتماعي مادها يكسان نبوده، روابط طبقاتي در پايان هزاره دوم و اوايل هزاره اول پيش از ميلاد بود و آن هم در كامل ترين مناطق سرزمين برقرار بود.در مناطق كوهستاني و عقب مانده سازمان اجتماعي هنوز بدوي و اشتراكي بود. به اين ترتيب آنها در طبقه بندي اجتماعي و سياسي ماد قرار نمي گرفتند و تحولات ايجاد شده كه باعث ايجاد محدوديت هاي اجتماعي بود به طور كامل آزادي هاي افراد را از بين نبرده بود ولي در ساير نقاط سازمان اجتماعي در مرحله ي انتقال از جماعت بدوي به دوره ي جديد برده داري بود.در هنگام جنگ از قبايل قشون گيري به عمل مي آمد و فرماندهان نيز از سران همان قبايل بودند.

به طور كلي افزايش ارتباط بين اقوام و قبايل در يكدست شدن ساخت اجتماعي بسيار موثر بوده است.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/18ساعت 2:1  توسط آرزو  | 

دلايل انقراض شاهنشاهي ماد

بعد از به سلطنت رسيدن آستياگ او به خوشگذراني پرداخت و به دنبال آن طبقات بالاي جامعه كه با خانواده شاهي در ارتباط بودند نيز به خوشگذراني و تجمل پرستي مشغول شده و از رسيدگي به امور كشور غافل شدند.

البته اين تنها دليل انقراض دولت ماد نبود و عوامل ديگري نيز دخالت داشتند از جمله:

اعتقادات مادها كه ريشه در تعاليم زرتشت داشت با خرافات و سحر و جادو مختلط شده بود كه اين بدليل همجواري با ملتهاي غير آريايي بود و چون حكومت بطور جدي از پيشرفت آن جلوگيري نمي كرد،مردم عادي از حكومت روي گردان شدند.

در كنار آن بي توجهي و رسيدگي نكردن به اوضاع كشور و وجود روحيه تجمل پرستي در دربار كه نيازمند مخارج سنگين و بدنبال آن بيشتر شدن مالياتها و سختگيري بر مردم بود موجب شد تا مردم دست از حمايت آنان بردارند.

يكي ديگر از اين عوامل عدم بهره برداري صحيح پادشاهان از ثروت و فرصتها بود.چنانكه ويل دورانت مي نويسد :

«ثروت به اندازه اي ناگهاني به دست آنان افتاد كه فرصت بهره برداري عاقلانه از آنرا نداشتند. مردم طبقات بالاي جامعه اسير مد و زندگي تجملي شده بودند.»

به اين ترتيب بيشتر مردم از اين حكومت ناراضي شده بودند،بطوريكه در موقع سقوط آن كمترين مقاومتي از خود نشان ندادند و حتي به كوروش در براندازي آنها كمك كردند.

بهر حال شاهنشاهي ماد منقرض شد اما آنچه از آنها در تاريخ برجاي مانده اقداماتي است كه آنها انجام دادند.در آن زمان در آسياي غربي برتري با ملتهاي سامي نژاد بود اما مادها براي اولين بارتسلط آنها را بهم زده و يك حكومت آريايي را برقرار كردند.

آنها هجوم سكاها را كه خطري جدي براي ايران بودند دفع كردند و اقوامي را كه در بدويت مي زيستند مطيع خود كرده و در قالب تمدن خود در آوردند.

 تمدن مادها

آثار مربوط به تمدن مادها بسيار اندك است و اطلاعات موجود نيز مستقيما از تاريخ خودشان به دست نيامده و بيشتر از تاريخ بابل و آشور به ما رسيده. از آثار كشف شده از تپه سيلك كاشان كه محققان آنرا مربوط به تمدن مادي مي دانند بر مي آيد كه قبر ثروتمندان عبارت بوده از گودالهايي كه روي زمين كنده شده  و سپس جسد به همراه وسايلش در آن قرارداده شده و روي آنرا با خاك مي پوشاندند، بطوريكه از سطح زمين بالا مي آمد و روي آن تخته سنگهاي بزرگ يا لوله هايي بزرگ از گل پخته قرار مي دادند و به اين ترتيب روي قبر به شكل شيرواني در مي آمد.

آثار كشف شده نشان مي دهد كه در اين زمان از برنز، مس و آهن استفاده مي شده، سلاحهاي جنگي و زين و برگ اسبها از آهن و برنز و اشياي زينتي از نقره و برنز ساخته مي شدند.در ميان اشياي زينتي زنان گوشواره هاي سفالين و فلزي كه بشكل خوشه ساخته شده اند و در ميان ظروف سفالين بدست آمده قوريهايي با آبريزهايي به شكل منقار پرندگان وجود دارد.  

تحقيقات انجام شده و اكتشافات نشان مي دهد كه ساختار شهرها و نقاط مسكوني بصورت قلعه و بوده و همچنين از اطلاعاتي كه از كتيبه هاي آشوري بدست آمده مشخص است كه در سرزمين ماد نقاط مسكوني محكم و دژ مانندي وجود داشته كه بعنوان پناهگاه در مواقع خطر و حمله دشمن از آنها استفاده مي شده.اين دژها معمولا بر روي تپه ها و ارتفاعات ساخته مي شد و اطراف آنرا يك ديوار و گاهي چندين حصار در بر مي گرفت.اين حصارها داراي برجهايي كنگره دار براي تير اندازي بوده، ديوار اصلي و كنگره ها را از سنگ و بدنه حصار را از خشت خام مي ساختند.

از روي ديگر آثار و نقشهاي برجسته بدست آمده نوع پوشش و لباس آنها بخوبي مشخص است.آنطور كه دياكونف در كتاب تاريخ ماد مي نويسد:

« روي نيم تنه كه پيراهني آستين كوتاه و تا زانو بود پوستي افكنده و بر شانه چپ استوار مي ساختند و گاهي هم پوست را از زير كمربند رد مي كردند.مردم ثروتمند پوست يوزپلنگ و مستمندان پوست گوسفند به كار مي بردند. موها را با نوار سرخ مي بستند و ريش را مي زدند. كلاه نمدي بلند يا تاجي كه به زبان يوناني آن را "تيار" مي ناميدند و مخصوص ساكنان ماد بود استفاده مي كردند.» 

زنان بدون پوشش سر و صورت يعني با روي و موي باز ظاهر مي شدند و لباسشان تنگ و بلند بود بطوريكه تا زير ساق پا مي رسيد و آستينهاي كوتاه داشت. به اين ترتيب مشخص است كه صنايعي مثل نساجي و بافندگي در آن زمان پيشرفت بسيار خوبي داشته اند.در ساخت پارچه از پشم، كتان و الياف گياهي ديگر استفاده مي كردند.

پيش از وحدت، اقوام مادي به دامداري و كشاورزي مي پرداختند و شغل اصلي آنها شباني بود اما پس از اتحاد تمدن آنها متحول شد.آنها از نحوه استفاده از فلزات،مواد و كانيهاي طبيعي اطلاع داشتند و حتي در هزاره اول پيش از ميلاد با نفت بعنوان يك ماده سوختني و روشنايي آشنايي داشتند و از قير در ساختمانها استفاده مي كردند به همين دليل در زمانهاي دور در اروپا نفت را به نام كاشفان آن "روغن مادي" مي ناميدند.

 آثار بدست آمده از مادها

1.       نزديك سرپل مابين قصر شيرين و كرمانشاه دخمه اي است كه در سنگ بزرگي كنده شده و به دكان داوود معروف است و در آن تصوير مردي ايستاده و در حال پرستش كه شاخه برسمي‌ در دست‌ دارد حجاري شده است.

                     دكان داوود

2.       دخمه اي در صحنه، نزديك كرمانشاه كه علامت "اهورامزدا" در بالاي آن نقش بسته است.

3.       دخمه اي در سر پل لرستان معروف به اتاق فرهاد.

4.       دخمه‌‌ بزرگي‌ در نزديكي‌ مياندوآب‌.

5.       دخمه‌‌ كوچك‌ برجسته‌اي‌ در ده‌ اسحق‌ آوند نزديك‌ كرمانشاه‌، كه‌ يك‌ نفر را در حال‌ پرستش‌ نشان‌ مي‌دهد.

 ۶.       شير سنگي در همدان.

         شير سنگي

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/12ساعت 12:55  توسط آرزو  | 

جشنهاي زمستان

 جشنهاي ديگان و شب يلدا

واژه "دي" در اوستا به صورت "دتهوش" آمده كه به معني "دادار،آفريدگار يا آفريننده" است.اين كلمات هميشه بصورت صفت براي اهورامزدا آمده است.اين واژه از مصدر "دا" آمده است كه در اوستا و فارسي هخامنشي و سانسكريت به معني دادن،آفريدن، بخشيدن و ساختن است. در پهلوي "داتن" و در فارسي "دادن" شده كه از همين ريشه است."داتر" نيز در پهلوي"داتار" و در فارسي"دادار" گفته شده و ازهمين ريشه است.

واژه دي در اوستا براي تعيين دهمين ماه سال نيز بكار رفته است.همچنين روزهاي اول،هشتم، پانزدهم و بيست و سوم هر ماه  به نام دي ناميده شده.

روز اول دي ماه را كه در حساب سالشماري عهد عتيق عيد بوده است "خرم روز" مي ناميدند.در خرم روز شاهنشاه از تخت به زير مي آمد و بارعام مي داد.هركسي مي توانست به حضور او برود.شاه در اين روز به مردم چنين مي گفت : من امروز چون يكي از شما هستم و با شما برادرم زيرا كه قوام جهان به آبادي است كه در دست شماست و قوام آبادي به پادشاه است،هيچ يك از اين دو نمي تواند از ديگري بي نياز باشد.

در روزهاي ديگر دي نيز جشنهايي وجود داشته مثلا در 14 دي جشن "سيرسور" برگزار مي شده مردم به خوردن سير و آشاميدن شراب مي پرداختند.در روز15 دي هم مرسوم بود كه صورت انساني را از خمير يا گل سرخ مي ساختند و بر فراز درگاه مي گذاشتند.روز 16 دي نيز عيدي رواج داشته كه به دو نام مطرح بوده كه امروزه تلفظ نام آنها درست معلوم نيست.يكي از اين دو اسم نامي مركب است كه جزء اول آن لفظ "گاو" است. اين جشن به فريدون منسوب است.

نقل شده در روز 16 دي فريدون بر گاوي سوار شد. شب 16 دي شبي است كه گاوي كه عراده ماه را مي كِشد ظهور كرده و اعتقاد بر اينست كه آن گاو نوراني است و شاخهايش از زر است.هر كس در ساعت ظهور در او نظر كند دعايش مستجاب مي شود.

خلاصه اينكه دي ماه در ايران باستان چهار جشن داشته.روز اول،هشتم،پانزدهم و بيست و سوم .امروز از چهار جشن فقط شب اول دي يا همان "شب يلدا" را جشن مي گيرند.

 جشن شب يلدا

همانطور كه مي دانيد امروز از ميان جشنهاي ديماه تنها جشن شب یلدا برگزار مي شود و ساير جشنها از يادها رفته.

در مورد جشن شب يلدا در لغتنامه دهخدا آمده :

يلدا لغت سرياني است و به معني ميلاد عربي؛ و چون شب يلدا را با ميلاد مسيح تطبيق مي كرده اند، از اين رو به اين نام ناميده اند.جشن ميلادي اين روز راتولد عيسي (ع) قرار داده اند.

يلدا اول زمستان و شب آخر پاييز است كه دراز ترين شب سال است و در آن شب يا نزديك به آن آفتاب به برج جدي تحويل مي كند و قدما آن را سخت شوم و نامبارك مي دانستند.در بيشتر نقاط ايران در اين شب مراسمي برگزار مي شود.

در ديگر منابع آمده است كه :

يلدا واژه اي سرياني است و به معني ولادت است.ولادت خورشيد(مهر يا ميترا) و روميان آنرا "ناتاكيس انويكتوس" يعني روز تولد مهر شكست ناپذير مي نامند.

انگيزه پايدار ماندن جشن شب يلدا اينگونه آمده است :

1)      شب يلدا، شب زايش خورشيد(مهر)است كه اين امر از باورهاي ديني كهن سرچشمه گرفته است.

2)      شب يلدا، بلندترين و طولاني ترين تاريكي است؛ نشانه اهريمني شبي شوم و ناخوشايند كه از فرداي آن روز به كوتاهي مي گرايد.

3)      پايان برداشت محصول صيفي و آغاز فصل استراحت در جامعه كشاورزي است.همه كساني كه از محصولات كشاورزي و تلاش كشاورزان بهره مند مي شوند در شگون و شادي كشاورزان شركت مي كنند.

4)      يلدا را همچنين جشن گردهمايي خانوادگي نيز مي توان دانست چرا كه در اين شب افراد در خانه بزرگ فاميل گرد مي آيند و تا نيمه شب میوه و آجیلمي خورندو به فال حافظگوش مي دهند.

 

همراه با زایش نور و مهر ایزدی، روزگاری سرشار از

پیروزی و بهروزی برای همه هم میهنان آریایی آرزومندیم.

           زادروز مهر،فرخنده باد

                       

 

                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 0:10  توسط آرزو  | 

سرزمين ایرانجايگاه ارزشمند و گرانبهاي فرهنگ و آئين است و بدون ترديد آگاهي از فرهنگ و رسوم اجتماعي ايران زمين بدون توجه به ريشه هاي آن چندان ميسر نيست.بهمين دليل شناخت جشنها و اعياد ملي جهت شناسايي و يادآوري بخشي از فرهنگ و آئين ايراني كه پيشينه چند هزار ساله دارد،ضروري است.جاودانگي و ماندگاري برخي از جشنها از جمله نوروز،يلدا،چهارشنبه سوري و... ريشه در اعتقاد و باورعميق مردم ايران زمين به اصالت اين آداب و سنتها دارد.

بررسي جشن و جايگاه جشنها

كلمه "جشن"از كلمه فارسي ميانه"Jashn"واصل اوستايي"yasna" به معني "ستايش و ستودن" است.yasna در اوستايي مركب است از"yas" و"na"شكل اصلي "yaz" است كه  "z" قبل از"n"  به "s" تبديل شده. ريشه "yaz" به معني "ستودن" است و "na" پسوند است و از ريشه اسم ساخته شده.

"yasna" به معناي "ستايش" است و به قسمتهايي از اوستا نيز گفته مي شود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 20:55  توسط آرزو  | 

  اینم منشور کوروش که یه شاعر خوش ذوق به نظم کشیده.                              

                                    

                   جهان در سیاهی فرو رفته بود               به بهبود گیتی امیدی نبود

                   نه شایسته بودی شهنشاه مرد            رسوم نیاکان فراموش کرد

                    بناکرد معبد به شلاق و زور                    نه چون ما برای خداوند نور

                    پی کار ناخوب دیوان گرفت                    خلاف نیاکان به قربان گرفت

                    نکرده اراده به خوبی مهر                       در اویخت با خالق  این سپهر

                    در آواز مردم به جایی رسید                   که کس را نبودی به فردا، امید

                    به درگاه مردوک یزدان پاک                     نهادند بابل همه سر به خاک

                    شده روزمان بدتراز روزپیش                   ستمهای شاهست هر روز بیش

                    خداوند گیتی و هفت آسمان                    ز رحمت نظرکرد بر حالشان

                     برآن شد که مردی بس دادگر                 به شاهی گمارد در این بوم وبر

                     چنین خواست مردوک تا درجهان            به شاهی رسد کورش مهربان

                      سراسرزمینهای گوتی وماد                  به کوروش شه راست کردارداد

                      منم کوروش وپادشاه جهان                   به شاهی من شا دما ن مردمان

                      منم شاه گیتی شه داد گر                     نیاکان من شاه بود و پدر

                       روان شد سپاهم چو سیلاب ورود        به بابل که در رنج وآزار بود

                       براین بود مردوک پروردگار                   که پیروز گردم دراین کارزار

                       سرانجام بی جنگ و خون ریختن          به بابل درآمد ،سپاهی زمن

                       رها کردم این سرزمین را زمرگ          هم امید دادم همی ساز وبرگ

                       به بابل چو وارد شدم بی نبرد              سپاه من آزار مردم نکرد

                       اراده است اینگونه مردوک را               که دلهای بابل بخواهد مرا

                       مرا غم فزون آمد از رنجشان                ز شادی ندیدم در آنها نشان

                       نبونید را مردمان برده بود                      به مردم چو بیدادها کرده بود

                        من این برده داری برانداختم                به کار ستمدیده پرداختم

                        کسی را نباشد به کس برتری             برابر بود مسگرولشکری

                        پرستش به فرمانم آزاد شد                معابد دگر باره آباد شد

                        به دستور من صلح شد برقرار             که بیزار بودم من از کارزار

                        به گیتی هر آن کس نشیند به تخت      از او دارد این را نه از کار بخت

                        میان دو دریا در این سرزمین               خراجم دهد شاه و چادر نشین

                        ز نو ساختم شهر ویرانه را                   سپس خانه دادم به آواره ها

                        نبونید بس پیکر ایزدان                          به این شهر آورده از هر مکان

                        به جای خودش برده ام هر کدام          که دارند هر یک به جایی مقام

                        ز درگاه مردوک عمری دراز                    بخواهند این ایزدانم به راز

                        مرا در جهان هدیه آرامش است          به گیتی شکوفایی دانش است

                         غم مردمم رنج و شادی نکوست         مرا شادی مردمان آرزوست

                          چو روزی مرا عمر پایان رسید              زمانی که جانم ز تن پر کشید

                          نه تابوت باید مرا بر بدن                       نه با مومیایی کنیدم کفن

                          که هر  بند این پیکرم بعد از این           شود جزئی از خاک ایران زمین

                                                             

                                                                    شاعر : صادق علی حق پرست     

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 12:10  توسط آرزو  | 

منشور حقوق بشر کوروش بزرگ

 ۲۰ آذر ماه سالروز تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر كوروش بزرگ است و بهمين دليل روز جهاني حقوق بشر اعلام شده است.

به همين مناسبت ماهم اطلاعاتي راجع به اين منشور و خلاصه اي از اون رو براتون نوشتيم به اميد اينكه ايران عزيزمون دوباره روزي شكوه و عظمت روزهاي پادشاهي كوروش بزرگ رو بدست بياره.

 منشور حقوق بشر کوروش بزرگ موسوم به استوانه کوروش استوانه‌ای سفالین است که در سال ۵۳۹ پیش از میلاد به فرمان کوروش دوم هخامنشی شاهنشاه ایران ساخته شده و دور تا دور آن مجموعه‌ای از سخنان و دستورات شاهنشاه به زبان و خط میخی بابلی نوشته شده‌است. این استوانه که به عنوان «اولین منشور حقوق بشر» در جهان شناخته می‌شود، در نیایشگاه اسگیله يا همان معبد مردوک، خدای بزرگ بابلیان در شهر بابل پیدا شده‌است. اين منشور برای نخستین بار در ایران در روز افتتاح برج میدان شهياد(آزادي) توسط محمدرضا شاه وهمسرش پرده برداری شد. این منشور هم اكنون در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود.کوروش بزرگ، بنیان‌گذار پادشاهی ایران وسرسلسله هخامنشیان، پس از تسخیر بابل، در بابل تاج‌گذاری کرد و اعلام عفو عمومی داد، ادیان بومی را آزاد اعلام کرد، برای جلب محبت مردم بین‌النهرین، مردوک که کهن‌ترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخته، او را نیایش کرد و سپاس گفت. او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت. او تمامی کسانی را که به اسارت به بابل آورده شده بودند گرد هم آورد و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند. کوروش همچنین قوم یهود را نیز از اسارت دربابل آزاد کرد.به دستور کوروش، شرح وقایع و دستورات وی روی یک لوح استوانه‌ای سفالین نگاشته شد و به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایه‌های شهر بابل قرار گرفت.

در این لوح استوانه‌ای، کوروش پس از معرفی خود و خاندانش و شرح مختصري از فتح بابل، می‌گوید که تمام دستاوردهایش را با کمک و رضایت مردوک خدای بابلی به انجام رسانده‌ است. وی سپس بیان می‌کند که چگونه آرامش و صلح را برای مردم بابل و کشور سومر به ارمغان آورده، و پیکر خدایانی که نبونید(بخت النصر،پادشاه بابل) از نیایشگاه‌های مختلف برداشته و در بابل گردآوری کرده بوده را به نیایشگاه‌های اصلی آنها در میان‌رودان و غرب ایران برگردانده‌ است. پس از آن، کوروش می‌گوید که چگونه نیایشگاه‌های ویران‌شده را از نو ساخته و مردمی را که اسیر پادشاهان بابل بودند به میهن‌شان برگردانده ‌است.

  خلاصه اي از منشور حقوق بشر كوروش بزرگ

اينك كه به ياري مزدا، تاج سلطنت ايران،بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام اعلام مي كنم كه:

تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم،محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زيردستان من دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار دهند يا به آنها توهين نمايند.

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام،تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهدهرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتي تحميل نخواهم كرد و هر ملتي آزاد است كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا نكند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ،من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد.

من تا روزي كه پادشاه ايران ،بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم نخواهم گذاشت ؛

كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق او را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد.

من تا روزي كه پادشاه هستم ،نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايند.

 من تا روزي كه زنده هستم ،نخواهم گذاشت كه شخصي ،ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد ،وي را به كار وادارد.

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است،كه هر ديني را كه ميل دارد  بپرستد ؛

و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غصب ننمايد ؛

و هر شغلي را كه ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ،به مصرف برساند ،مشروط بر اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند.

من اعلام مي كنم كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده،مجازات كرد مجازات برادر گناهكار وبر عكس ممنوع است

 واگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير مي شود ،فقط مقصر بايد مجازات گردد ،نه ديگران.

من تا روزي كه به ياري مزدا سلطنت مي كنم،نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيزبفروشند ؛

و حكام و زيردستان من ،مكلف هستند ،كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ،مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيزبشوندو رسم بندگي بايد به كلي از جهان برافتد ؛

و از مزدا خواهانم ،كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ايران ،بابل و كشورهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ،موفق گرداند.

دوستان علاقمند مي تونن متن كامل منشور رو از اينجا دانلود كنند.

 منشور كوروش بزرگ

                منشور كوروش بزرگ          

                                      

    

این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته می‌شود و در سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به شش زبان رسمی سازمان منتشر کرد . بدلی از این منشور در مقر سازمان ملل متحد در شهر نیویورک نگهداری می‌شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/19ساعت 21:59  توسط آرزو  | 

کیانیان

    كيانيان نام سلسله اي نيمه تاريخي و نيمه افسانه اي است كه مطابق تاريخ سنتي ايران پس از سلسله پيشداديان و پيش از سلسله اشكانيان در ايران پادشاهي مي كردند.علت اين نامگذاري آن است كه در اول نام چند تن از افراد اين سلسله لقب "كي" آمده است.واژه كي بازمانده كلمه اوستايي "كَوي" است كه عنوان شهرياراني است كه در ايالتهاي شرقي ايران در زمان ظهور زرتشت و قبل از او حكمراني مي كردند.

در اوستا به نام هشت نفر از پادشاهان اين سلسله اشاره شده كه عبارتند از:

كي قباد(کَوی‌کوات Kavi Kavat)،كي اپيوه(کَوی‌ائی‌پی‌وُهو Kavi Aipivohu) ،كي كاووس(کَوی‌اوسَذَن Kavi Usazn)،كي آرش(کَوی‌اَرشن Kavi Arshan)

كي پشين(کَوی‌پیسینه Kavi Pisinah ) كي بيارشن(کَوی‌بیَرشن Kavi Byarshan)،كي سياوش

(کَوی‌سیاوَرشَنkavi Syavarshan)،كي خسرو(کَوی‌هئوسرَوَه Kavi Haosravah)

البته از" كي گشتاسب( کَوی‌ویشتاسپَ Kavi Vishataspa)"بارها در اوستا به تنهايي با لقب"كوي"ياد شده است.

در شاهنامه چند تن ديگربه اين افراد اضافه شده اند كه عبارتند از:

لهراسب،گشتاسب،بهمن،هماي،داراب و دارا

سلطنت سلسلهٔ کیانیان را به سه دوره می‌توان تقسیم نمود:

    لطفآ به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 22:1  توسط آرزو  | 

پيشداديان

    سلسله پیشدادیان نخستین دولتی بود که در ایران تشکیل شد، از این سلسله هیچ گونه مدارک باستانی که بتوان بطور دقيق تاریخ آن را تعیین كرد در دست نیست، بهمين دليل بعضي از پژوهشگران امروزی به عدم وجود این سلسله در تاریخ قائل هستند و آن را افسانه مي دانند، اگرچه بناهاي بسیاری در ایران به شاهان پیشدادی منسوب است اما سند مکتوبي از آنها بدست نیامده. ولي روایات بیشمار در سنت پارسیان و مورخان دوره اسلامی و کشور های مرتبط با آن همگی حاکی از وجود اين سلسله می باشند. تا حدود دوره ناصرالدین شاه در تواریخ ایران باستان همواره ذکر این سلسله بوده است،اما ازحدود 60_50 سال گذشته که تاریخ نویسی ایرانی دگرگون گشته و تاريخ ایران باستان با توجه به روایات یونانی و بی اعتمادی به روایات خودی آغاز گشته سلسله پیشدادی و کیانی افسانه پنداشته شدند و از قدمت تاریخ ایران بسیار کاسته شد .
به این ترتیب تاریخی که با جهت دهی بیگانگان برای ما ایرانیان نوشته شد از دوره ایلام آغاز گشت. دولت ایلامی دولتی در محدوده خوزستان و  یک دولت مرزی بوده است.  بر اساس چنین تاریخ نویسی دولت کوچک ایلام در آغاز هزاره سوم قبل از ميلاد تشکیل شده.

 لطفآ به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/09ساعت 23:59  توسط آرزو  | 

 شكل حكومت،خانواده،طبقات

آنطور كه مشخص است شكل حكومت ملوك الطوايفي بوده است.اوستا خانواده را "نافه"،خانه را "نمانَ"،تيره را "تئوما"،و محل زندگي آنها را "ويس" يعني "ده" مي نامد.عشيره را "زنتو"و محل سكناي آنها را "گئو"و محل اقامت قوم راكه ولايت يا مملكتي بوده "دهيو"ناميده.رؤساي خانواده ها رئيس تيره (ويس پت)،و ويس پت ها رئيس عشيره را انتخاب مي كردند.ده يوپت يا رئيس ولايت هم انتخابي بود.در ابتدا اختيارات شاهان محدود بوده ولي بعدها بدليل اينكه در موقع جنگ عهده دار فرماندهي بودند بر اختيارات خود افزودند.خانواده بر روي حكومت پدر يا رئيس خانواده تشكيل شده بود،زن اگرچه اختياري نسبت به شوهر نداشت ولي بانوي خانه محسوب شده و بنظر مي آيد مقام زن نزد ايرانيان بالاتر از مقام آنان نزد مردمان ديگر بوده است.فرزندان تابع پدر بودند ،پدر علاوه بر اينكه رئيس خانواده بود مجري آداب مذهبي نيز بود. يكي از تكاليف حتمي رئيس خانواده اين بود كه مراقب اجاق خانواده باشد و نگذارد آتش آن خاموش شود.اجاق خانواده در جاي معيني واقع شده و مورد احترام بود.وقتي مهماني به خانه وارد مي شد بايد قبل از هر چيز در جلوي آتش حاضر شده و احترامات لازم را به جا مي آورد،وقتي كه دختري را شوهر مي دادند مراسم در مقابل اجاق خانواده پدرو خانواده شوهر انجام مي شد.

راجع به تشكيلات طبقاتي مي توان گفت در دوران بسيار دور غير از طبقه جنگي ها و طبقه برزگران طبقه ديگري وجود نداشته است.در اين دوران بدليل سادگي آداب مذهبي طبقه روحانيان وجود نداشت.

 تمدن و اخلاق

آريانهاي ايراني وقتي به ايران آمدند از حيث تمدن از همسايگان خود مثل بابليان و آسوريها پست تر بودندو چيزهاي زيادي از آنها اقتباس كردند ولي از حيث  اخلاق از آنها برتر بودند، زيرا دين آنها راستي و درستي و كار و عمل را تشويق ميكرد.  محققان اين اخلاق را سالمترين و پاكترين اخلاق مي دانند.راستگويي و وفاي به عهد و پيمان از چيزهايي است كه در ايرانيان قديم بسيار مورد احترام بوده و مورد توجه مورخان يوناني قرار گرفته بطوريكه نوشته اند:

"در ميان پارسيان دست دادن دو نفر به يكديگرمطمئن ترين وثيقه ايست كه طرفين از يكديگر تقاضا مي كنند."

راجع به راستگويي در اوستا تاكيدات بسياري وجود دارد و دروغ آفريده اهريمن است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 20:49  توسط آرزو  | 

مطالب قدیمی‌تر